شعرهای زیبا و خواندنی در دفتر خاطرات
پادشاهی حکیم شهرش را فرا خواندو از او خواست که جمله ای برای او بنویسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلای روحش باشد. حکیم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد وبا او شرط کرد فقط زمانی آن را باز کند که احساس کرد به ان نیازمند است. چندی بعد جنگی میان آن شهر و شهر همسایه درگرفت؛ جنگی سخت که باید به دشواری از پس آن بر می آمدند. متأسفانه جنگ رو به شکست می رفت وپادشاه_خسته و درمانده_بالای تپه ای به دام افتاد؛و در اوج ناامیدی،به یاد انگشترش افتادوآن را گشود ودید که در آن نوشته است: "این نیز بگذرد"وبا خواندن این جمله جان تازه ای گرفت وبا تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پیروز از جنگ بیرون آمد. زمان بازگشت به شهرش،مردم جشنی برایش برپا کردند واورا غرق در شادی ،سرور و گل کردند. پادشاه درپوست خود نمی گنجید؛ودرهمین حال احساس بزرگی و غرور اورا فرا گرفته بود،باز به یاد انگشتر افتاد. آن را گشود و بار دیگراین جمله را دید:"این نیز بگذرد". در ماه رجب فرشته اي تا صبح اينگونه ندا مي دهد: خوشا به حال رجبيّون، خوشا به حال آنان كه والايي ماه رجب را دريافته اند، خوشا به حال آنان كه از بركت ماه رجب نصيبي اندوخته اند بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَه عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ و َمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا و َشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريم يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ يا ذَا الْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّار. براي خواندن معني دعا بر ادامه ي مطلب كليك كنيد میدانم که روزی ساعتی لحظه ای فاشتر گویم دمی به سراغم خواهی آمد نمی دانم در آن دم از دیدنت شاد خواهم شد یا غمین اما خوب می دانم که اکنون با تمام وجود عاشقت هستم و با تمام ذرات وجودم انتظارت را می کشم پس بیا امیدوارم آن دم هر چه زودتر برسد پس بیا و مرا از این انتظار رهایی بخش بیا ای... اومدم که آپ کنم نمی دونستم چی بگم ولی این عکس خیلی حرفا واسه گفتن داره غم انگیز ترین ،پاییز اینجاست . در نگاه من، در حرف های ناگفته و تلنبار شده در سکوت سنگین شب . در امتداد سخت ترین قدم ها ، در خرد شدن غرور برگی زیر پا . در سرخی رخسار و ابهام نقش بسته در چشمانم . در شکسته شدن ساقه گلی در نگاه شیطنت بار کودکی ها. در کدامین مکان به بار خواهد نشست لمس پاییزی ترین فصل سال ؟ حسرت ... گذر کو چه پس کوچه های تردید ،نگاهم را در پاییزی ترین فصل سکوت رقم زد. ارزش یک کلام پر از محبت رو وقتی می فهمی که،لبخند روی،روی لبای عزیزانت تماشا کنی . وقتی که آستین بالا بزنی و یک بار،یک سنگینی رو،از دوش یک مهربون برداری،تشکر ساده و بی ریاش می ارزه به همه دنیا. وقتی که دور . بریات رو با چشم های پر از اشک که از حرف های خنده دار تو ریسه رفته اند می بینی ، تازه می فهمی که قیافه آدما وقتی که می خندن خیلی قشنگه . وقتی که یک نگاه با نگاهت آشنا می شه،دیدن و تماشا کردن رو بهترین لذت دنیا می دونی. وقتی که دستات تو دست گرم یک دوست،حلاوت و شیرینی با هم بودن رو تجربه می کنه،دیگه واست تنهایی بد ترین رنجه. وقتی که تنها معتمد واسه دلت،مهربونی یک آشناست،احساساتت رو بهترین مشاور دنیا می دونی . وقتی که قراره راز دوست داشتن رو بنویسی،بهترین کلمات دنیا رو ،کمترین معنا می بینی واسه توصیف محبت و دوست داشتن خدایا! از عشق امروزمان اندکی برای فردایمان کنار بگذار... فردایی که فراموش خواهیم کرد دیروز عشقی داشتیم... دیروز عاشق کسی بودیم... دیروز کسی را دوست داشتیم و دوست کسی بودیم... ................. از عشق امروزمان اندکی برای فردایمان کنار بگذار فقط اندکی تا امروزمان را فردا فراموش نکنیم ای دریای عشق من !! اگر غروبی بعد از مرگم از تو پرسیدند: آن غریبی که مدتی با تو می دیدیم که بود؟ بگو: اشک دربه دری بود که به هیچ دیده ای جز دیده ی من آشنایی نداشت. بگو: دیوانه ای بت پرست بود و بتش را دیوانه وار دوست می داشت. بگو: دریایی از عشق بود و به خاطر حسرت کرانه جوش و خروش می کرد. بگو:او اندک زمانی با من بود ولی تا آخرین لحظه ی عمرش می گفت: دوستت دارم ♥ امشب نگاهم دنبال چشمک ستاره ی توست گوشهایم دنبال باد تا دلتنگی ها یت را برایم بیاورد تا به نشان عاشقی آنها را در صندوقچه ی قلبم طلاپیچ کنم آه ای امید من............... به راستی تو هم اکنون به من فکر میکنی؟ می خواهم با یاد تو به خواب روم به امید اینکه تو هم با من در شهر رویا سیر کنی و با یاد تو از بستر برخیزم شاید رویاهای دیشب رنگ واقعی به خود گرفته باشند
@پرسيدم هنگام غروب خورشيد چرا زرد رنگ است؟گفت :از بيم جدايي
گفتم عشق چيست ؟گفت آتش است،گفتم مگر ديده اي ؟گفت نه،در آن سوخته ام
@مي خواستم زندگي كنم در را بستند،مي خواستم ستايش كنم گفتند خطر ناك است،مي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است،مي خواستم گريه كنم ،گفتند بهانه است،مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است،به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شوم
@زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم،تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختي چگونه فراموشت كنم
@دقايق در زندگي هست كه دلت براي كسي اونقدئر تنگ مي شه كه مي خواهي از رؤياهات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
@اگه يه روز توپت افتاد خونه همسايه و اون با چاقو پاره پارش كرد دلگير نشو چون يه دوست داري كه حاضره قلبش و بندازه زير پاهات تا با اون بازي كني
@اگه يه روز بهت گفتن 1000نفر دوست دارن فبدون يكيش منم*اگه يه روز بهت گفتند 100نفر دوستت دارن بدون يكيش منم*اگه يه روز بهت گفتند 10نفر هستند كه دوست دارن بدون يكيش منم*اگه بهت گفتند يه نفر دوست داره يقين كن كه اون منم*اگه بهت گفتن هيچكس دوستت نداره بدون من مردم
@اگه مي خواهي صد سال زندگي كني من دلم مي خواد يه روز كمتر از صد سال زندگي كنم چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده بمونم
@كاش چونان شمع مي توانستم بر بالينت بسوزم تا به تو گرمي بخشم ،چونان پروانه دورت بگردم تا از تو پرستاري كنم،وچونان بلبل عشق را برايت بسرايم تا دردها وغمها را فراموش كني ولي افسوس شمعي دوراز تو ام كه سوختنم را فايده اي نيست،پروانه اي كه مي گردم ولي بيهوده و بلبلي خاموش كه بايد سكوت كند
@@@حكايتي آموزنده و جالب@@@
روزي يكي از پادشاهان به سير و سياحت رفت ،تا اين كه به روستايي رسيد ،كمي در آنجا توقف كرد،تا قدري استراحت كند
پادشاه به همراهان خود گفت :بساط طعام را آماده كنيد .همراهان گفتند:بله قربان .پادشاه گفت كمي توقف مي كنم و سپس به راه خود ادامه مي دهيم.همگي گفتند :اطاعت قربان!
پادشاه گفت:آن پيرمرد هم كه در حال كار كردن هست را بگوييد تا بيايد(و با خود زير لب مي گفت:چگونه اين شخص با اين كهولت سن هنوز سر پاست)يكي از افراد گفت آهاي پير مرد بيا جلو،بيا اينجا.
پير مرد جلو امد و گفت :بله ،با من كاري بود!پادشاه گفت:ببينم تو چند سال از عمرت سپري شده؟پير مرد گفت:يكصد و بيست سال ،پادشاه :و هنوزسر پا هستي و كار مي كني.
پير مرد:بله. پادشاه:ما با داشتن وسايل عيش و نوش و استراحت،نصف عمر شما را هم نداريم !!شما دهاتي ها كه وسايل عيش و نوش به قدر ما نداريد ،چطور اين همه عمر مي كنيد؟پيرمرد در جواب پادشاه گفت:هر يك از انسانها سهم مشخصي از اطعام را دارند.هيچكس در اين دنيا بيشتر از اندازه خود نمي تواند مصرف كند .شما در عرض چند سال با پر خوري و زياده روي ،سهم خود را مصرف مي كنيد .
بنا بر اين و قتي كه تمام شد ۀديگر سهمي نداريد و مي ميريد،ولي ما چون سهم خود را كم كم مصرف مي كنيم .بيشتر از شما عمر مي كنيم ،قربان!!! این عکس رو می خوام تقدیم کنم به داداشا و آبجی های گلم که از ته ته ته دل دوستشون ندارم چون از عمق وجود دوستشون دارم . خودتو لوس نکن دیگه !!! بگیرش !!!!!! جهان به درد و غم جاودان دچارم کرد که دور از بر آن یار غم گسارم کرد چو غنچه ای که بچینند نا شکفته ز باغ برون ز دامن گلزار در بهارم کرد دیار عشق مگر جای نامرادان نیست که دست حادثه بیرون از آن دیارم کرد نریخت کس نم اشکی به تیره روزی من بغیر شمع که شب گریه بر مزارم کرد ز من چو سوخته تر از بلای عشق نبود به شهر سوخته گان عشق شهریارم کرد همان کبوتر سر زیر بال برده منم که باز عشق تو در آشیان شکارم کرد چرا ز شوق نگیرم همیشه دامن تو اگر به پای تو ای گل زمانه خوارم کرد بدین گناه که چون شعله سرکشی کردم بزیر پای تو چون خاک رهگذارم کرد خبر ز وحشت شبهای جاودانه نداشت ستاره ای که گذر از شبان تارم کرد ز من به جلوهء صد آفتاب دل نکند غمی که سایه صفت جای در کنارم کرد روی دیوار اتاقم تو یه قاب عکس چوبی تو کنارمی هنوزم با یه دنیا عشق خوبی تو کنارمی هنوزم میون اینهمه دیوار هنوزم چشمای نازت به چشام زل زده انگار گل سرخ یادگاریت میگه که آهای دیوونه اون دیگه برنمی گرده چرا یادت نمی مونه من که باورم نمیشه آخه هم بغض صمیمی همه سهم من از تو بشه این عکس قدیمی مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه هنوز این اتاق خالی این چراغ نیمه روشن همه شاهدن که هیچ وقت تو نرفتی از دل من کاشکی این دنیای دلگیر قد قاب عکس ما بود تا فقط تنها واسه من توی دنیای تو جا بود شاید اون وقت تونگاهم دیگه بارونی نمی موند دل من تو عکسی کهنه دیگه زندونی نمی موند خدایا می دانم پر توقعم می دانم آنقدر بد کرده ام که دیگر شاید نظری بر من نیندازی آنقدر حقیر شده ام که دیگر بنده ای حسابم نکنی خدای من قلبم یخ زده بود و شاید گرمای نور توست که دوباره بر آن اثرکرده آنقدرحقیرم که برای خواهش از درگاهت جراءت نگاه کردن به آسمان را ندارم می دانم بد کردم .می دانم می دانم آفریدی مارا و آموختی عاشق باشیم عاشق و لایق. عاشق بودم ولی نه لایق خدایا خداوندا سرخورده ام و محزون می دانم هیچ چیز نمی دانم نه از دوست داشتن سر در می آورم و نه مفهوم واقعی عشق را می دانم خسته ام از خودم از حماقتم و از حقارتم بی بهانه می گریم با بهانه فریاد می زنم بی ریا و ملتمس از تو می خواهم نجاتم دهی که مرا ببخشایی و بر من خرده مگیری می دانم می دانم بنده کوچک و بی پناهت پناهگاهی جز آغوش خداوندی ندارد او را از خود طرد مکن می خوام بگم چرا دنیا اینجوری شده؟چرا آدما تا این حد به همدیگه دروغ میگن؟چرا کلمه دوستت دارم رو حرمتش رو نگه نمی دارن؟چرا اینترنت همش شده عشق های تو خالی؟چرا واصه اولین بار تا بهم پی ام میدن میگن عاشقت شدم؟آخه عاشق چی؟وقتی هنوز همدیگه رو ندیدن میگن دوستت دارم؟عاشق ۴ تا کلمه تایپ کردن میشن!!"این حرفم با پسراس"وجدانن تا حالا با ایدی دختر تو روم رفتین؟می بینی وقتی وارد روم میشی یه عده آدم فرت و فرت پی ام میدن به نظر من کثیف ترین موجوادتن به خودشون نمیگم اگه خواهر خودشون هم بیاد یکی بهشون...بعد چند روز که کلیدش بشی واست یه وبلاگ درست میکنه با اسم خودت با خودش میگه دخترا از این کارا خوششون میاد اینجوری کار از محکم کاری عیب نمیکنه!یه کم که بری نو نخش میبنی که کلی وبلاگ داره واسه اینو اون با چند تا پست الکترونیک مختلف که لو نره!حسابی سرش گیج میره و کلی سرش شلوغ میشه میگه بابا بی خی خی کی عشق و داده و کی گرفته! بعدشم که ازت سیر میشه میگه باید ببخشی من لیاقت تو رو ندارم و منو حلال کن به همین سادگی!خوب منم اینو قبول دارم که میگن آدما با یه نگا عاشق میشن ولی آخه مگه میشه هنوز نمیدونه با کی چت میکنه اصلا دختره یا پسره سر کارش گذاشته یه وقت با خودتون فکر نکیند که اومدم ادای آدمای عقل کل رو در بیارم من شاید بدتر از اونیم که فکرشو میکنید ولی دل پری داشتم گفتم یه کم سبک بشم آرزو دارم شبي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را
شبی در سوگ انسانها به خلوتگاه دل رفتم تک و تنها.محیطی خالی از غوغا. فقط من بودم و دل بود. نه آوایی نه آهنگی. سکوتی سخت حاکم بود که ناگه دل به تنگ آمد. و با فریاد جانکاهی ندا در داد: که ای انسان! الا ای اشرف مخلوق! الا ای برترین موجود! چرا حرمت نمیداری شرافت را؟! تو انسانی. تو آنی کز نجات فرد بیماری به کام مرگ به جایش میزنی قلب دگر پیوند و لیکن گونه ای از تو به راه خود پرستیها هواها و خود پسندیها لگدمال هوس بنمود آیین نبوت را و در گور هواها کرده اش مدفون و خواند بر مزارش با هزاران حیله و افسون سرود افتخارات درونش را . نمیدانم کدامین را کنم باور؟! شفقتها و رحمتهای یزدانی و یا این شیوه های رذل حیوانی؟! نمیدانم کدامین را کنم باور؟! به اسم عشق و عاشقی باقلبمون بازی میشه هر کس با قانون خودش برای ما قاضی میشه لبخند ارزان ترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت داد مي دوني اگه يه روز من پادشاه بشم بزرگترين آرزوم چيه دوست دارم تو بشي تاج سر' نج حقيقت زندگي: 1-تو نمي توني همه دندوناتو با زبونت لمس کني 2-همه احمقا بعد از خوندن حقيقت اول اون رو امتحان مي کنن 3- حقيقت اول يه دروغه 4- الان تو لبخند زدي چون يه احمقي 5- به زودي اين افوو واسه يه احمق ديگه سند مي کني ...تو که هنوز نيشت بازه ديوونه دوری می جویند وگر نهر باشی زلال وجاری بی ادبان تورا آلوده میکنند اگر گل باشی بی معرفتان پرپرت میسازند حتی اما شاید اگر آسمان باشی شادتر ورهاتر بزیی وغم بود ونبود را نخوری...........نمیدانم هرچه میخواهی باش بجز عاشق بی عقل ودیوانه حیران......
شاد باشید و به فکرقلب معصوم خویش چرا که غصه ها داغ بر شقایق نهاده اند وشقایق هنوز غریبست. پس سود درد دیدن و در داشتن چیست جزاینکه پرپرمی شود طعمه طوفان بلاست؟ هر چه میبینید خوب بیبینید و بنگرید که بسیار همه چیز زیباست! حتی داغی که شقایق بر سینه گرم خودنهاده است! به خدا قسم که این گل سر دلبری ندارد ولی از صبا شنیدم که دلی صبور دارد! مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي
اي باغبان هستي من
گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند
گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد
گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد
گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش
که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد
مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي
تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت... چشم یک روز گفت :«من ورای این دره ها وکوهی که با مه آبی پوشیده شده است را می بینم.آیا زیبا نیست؟» گوش این حرف را شنید وپس از شنیدن آن با قصد و نیت گفت:«اما کوه کجاست من آن را نمی شنوم.» سپس دست لب به سخت گشود و گفت:«بیهوده تلاش می کنم تا آن را احساس یا لمس بکنم و نمی توانم کوهی بیابم.» بینی گفت:«کوهی وجود ندارد،نمی توانم آن را ببویم.» بعد چشم رویش را برگرداند وآنها همگی با هم درباره ی هذیان عجیب چشم با هم صحبت کردند و گفتند:«باید برای چشم اتفاقی افتاده باشد.» اي بانـــــوي مهــــــر به راستي وجود نازنينت چه تنديس زيبايي است: آميخته اي از صلابت و خروش علــــــــي (ع)، و نجابت و حياي فاطمــــــه (س).در فهم عظت روحت بسيار كوچكم و حيران كه كدامين رنگ معرفت دوســــــت بر چشمانت كشيده شده بود كه در بهبوه اي چنين، جز زيبايي چيزي نديدي (ما رايت الا جميلا)... صبـــرت چه با شكوه حقارت اقيانوس را به رخ كشيد و كوه چه متواضعانه استواري گام هايـــت را به نظاره نشست كه درخشاني خورشيد در برابر روشنايي انديشـــه ات پرتو كوچكي است! سلام بر تـــــــو و هزاران كهكشان ستاره پيشكش قدوم نوراني ات باد!... سلام باغبان هستي: مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند. گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت. خشم لبريز از مهرباني: مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم. عظمت مقام مادر: در قانون خلقت، هرچه مقام آفريده اي بالاتر است، وظايف او هم سنگين تر مي شود. در اين ميان، زن که به عنوان انسان، جانشين خدا در زمين و به عنوان مادر، پرورش دهنده افراد جامعه بشري است، از مقام بلند و والايي برخودار است. آيت الله جوادي آملي، در مورد عظمت مقام مادر و وظايف او چنين مي نويسد: «يک سلسله مسئوليت هاي پرورشي به عهده مادر است که مرد از آن محروم است. زن حداقل سي ماه يک سري مسئوليت هايي دارد که مرد ندارد. در اين سي ماه که کودک مستقيماٌ از مادر تغذيه مي کند، مادر مسئول حفظ دو نفر است؛ يکي براي خود و ديگري براي کودک. آيا اين عظمت زن نيست؟ اين مسئوليتي نيست که ذات اقدس الهي به زن داده است که به زن فرمود: مسئوليت در حفظ انديشه ها، افکار و عقايد بيش از مرد است. تو مسئول دو نفري. از اين رو مواظب افکار و انديشه هايت باش؛ زيرا که بسياري از مسائل، از راه انديشه به فرزند مي رسد».
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی نیست. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می افریند و دوست داشتن زیباییهای دلخواه را در عشق میبیند و میابد. عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها. عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن بینایی را میدهد. عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست میبرد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو در دوست. عشق ریسمان طبیعت است و سر کشان را به بند خویش می اورد تا انچه را که انان خود تز طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و انچه را مرگ ستانده است به حیله ی عشق بر جای نهند که عشق تاوان مرگ است. عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. وقتي خيلي خسته شدي، وقتي دلت خواست پر بزني و بري، وقتي بين نبودن و قفس رفتن رو انتخاب كردي، وقتي نفهميدي چطور؟ ولي ديدي كه يه ذره نور سفيد توي دلت كم كم تموم شد، وقتي ديگه بارون چشمهاي ابريت مثل قبل زلال و آرامش دهنده نبود، وقتي حس كردي جز فريب هيچي نيستي، وقتي نتونستي باور كني آخر جاده هميشه اون طرف خط قرمز نيست، وقتي دلت خواست وسط يه حادثه بزرگ گم بشي، وقتي به خودت اومدي و ديدي خيلي وقته گم شدي!!!.... شايد هنوز يه راهي براي رهايي باشه كه خوب دنبالش نگشتي... مي دوني يكي هست كه هنوزم تو رو با همه اين حرفا دوست داره، يكي كه وقتي دلت شكست و ديگه هيچ كسي نبود تازه مياد تا توي دلت خونه كنه، يكي كه حتي اشك هاي دروغين تو رو براي از نو شروع شدن كافي مي دونه همون كه هميشه صداش كردي ولي هيچ وقت واقعا صداش نكردي... همون كه بهت گفت: « صدايم كن تا جوابت دهم...»
خودمان هم نميدانيم كه چه ميكنيم
فقط توجيه
همه حرفها و كارها و اعمال
آيا درست است
به خدا قسم همه و همه اينگونه ايم
تمام زندگي را توجيه ميكنيم ولي براي كه ...
آري... براي خودمان
پس او چي ... او كه باني وجود ماست
مي آمرزد
اين شعارنيست
آنقدر خودمان را آلوده اين دنيا كرده ايم كه گويا آخرتي نيست
همينجاست و سپس پايان
ولي كي ... چه وقت ... بايد تصميم به حق گرفت
و او كه حق واقعي است را در نظر بگيريم
الو سلام منزل خداست؟ دیگه هیچ نشونه ای / از اونهمه عاشقی نیس جا گذاشتیم همه رو / تو کاغذای چکنویس همه ی خاطره ها / مونده توی دفتر باد با سکوت من و تو / چی به سر قصه می یاد واسه مرگ گلامون / به باغبون پیله نکن خودمون مقصریم / به این و اون پیله نکن با یه خورشید دیگه / می شه جوونه زد ولی من هنوز تورو می خوام / تویی که عشق اولی چرا گریه می کنی / گریه که درمون نمی شه اینطوری تو شبامون / ستاره مهمون نمی شه باید این فاصله رو / عاشقونه خط بزنیم دیکته های غلطو / دونه دونه خط بزنیم حالا که قصه ی ما / رسیده به آخر خط بیا باز شروع کنیم / یه بار دیگه از سر خط .... تابستون اومد ... اما ... تابستون دستای تو یخ زد ... حالا تنهاتر از همیشه ام ... و چشم به راه کسی که هر گز نمیاد... من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد ... لحظه عاشقی می گن که خورشید اگه نبـــاشه شب توی قصه مهمون ما شه راه گم می کنی میای توی خواب مثل اون شبا شبای مهتـــاب می گن آســــمون دربـــــــدرته هر چی پرنده اس پشت سرته می گن که دریـــا توی چشاتــه هنوز رو ساحل ردپـــــــــاهاته تو مهــــــــــــربونی قــد یه دنیا بارون با اسمت می یاد از ابرا می گن ستاره دریــــارو دیـــده زودتر از همه به تو رسیـــــده خوش به حال ستاره که می تونه با تو باشه کاش چشات تو خواب من پولک رویا بپاشه خورشیدک من یه کمی بتـــاب هدیه کن بهم یه لحظه ی ناب منتظرتم بازم تـــــــــوی خواب مثل اون شبــــا شبای مهتاب زندگی مانند ریاضیست ما.... زندگی مانند ریاضیست ما... خوبیها را جمع می کنم غمهارو تفریق ومشکلات رو از زیر رادیکال رد می کنیم و محبت را به توان می رسانیم زندگی مستطیلیست به طول غم به عرض شادی به قطر اشک وبه مساحت مهر... اری!این مفهوم زیستن است که ما هییچ موقع ان را درک نکردیم بار الاهی!درک من را به قدری برسان که قدر نعمت به این بزرگیت زندگی را بدانم امین ...! یا رب العالمین کاش در پایان امید زندگی می توانستم فراموشت کنم شبی چون آتش سوزان دل در عرش سینه خاموشت کنم کاش چون خواب گریزان از دیده ام نیمه شب ها یاد رویت می گریخت مرغ دل افسرده حال و بسته پر از دیار آرزویت می گریخت کاش احساس نیاز دیدنت از وجودم پر می گرفت کاش می توانستم یادت را یادت را از یاد ببرم کاش بعد از هجرانت دیگر نمی دیدم تو را کاش بد بودی تا که راحت تر فراموشت کنم کاش با آمدن باران یاد ت یادم نمی آمد کاش آن شب نمی دیدم تو را کاش آن شب چشم هایم کور بود کاش که هرگز نمی دیدم تو را من اعتصاب کرده ام ریشه های مرغابی را در از چیده ام و بی حرارت تنها به رودخانه ای فکر می کنم که هرگز وجود نداشته خاطره ای در من نیست در اعتصاب نه هلال ماهی نه نسیمی در آستانه ی پرده کف های دریا شناور ترین بخش چشم هایم هستند با گیس های درهم و هیچ انتظاری که نمی کشم به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید ... به باد گفتم عشق چیست؟ وزید ... به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید ... به گل گفتم عشق چیست؟ پر پر شد ... و به انسان گفتم عشق چیست؟ اشک در دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگی ست عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است مي نويسم از دلتنگي........... از بي خبري........... از حرف هاي نگفته............ خدايا نمي دونم چي کار کردم ، نمي دونم گناهم چي بود که تاوانش چنين بي خبريه......... خدايا دارم زجر ميکشم.......... لابد اينقدر بدم که استحقاق اين همه زجر کشيدن رو دارم.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! بعضي وقتا مثل الان اينقدر پُرم که اگه اندازه صد تا دفتر هم بنويسم خالي نمي شم........... ديوونه آخرش که چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هيچي ، يه کلکسيون پر از سالنامه که توش پر شده از يک سري چرت وپرت که روش اسم دفتر خاطره مي ذارم بعد هم وقتي دلتنگ مي شم مي رم سراغش تا خاک خاطراتشو با قطره هاي اشکم گردگيري کنم يه روزي هم مي رسه که با دستاي خودم اين خاطراتمو که فکر مي کردم که تموم دوران نوجوونيمه رو شامل مي شه از بين مي برم تا کسي از گذشته تلخ و شيرين من بويي نبره زندگي من همينه چيكارش كنم ...مي گي خودمو به ديوونگي بزنم تموم خانوادمو نابود كنم بعد هم فوقش من رو توي تيمارستان ميندازند ...بعد هم تا آخر عمر ميون ديوانه ها براي خودم گريه كنم....تو رو خدا تو بگو....مي گي چيكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سـوار می شویم و این قطـار زندگی چه بی قـرار رفتن است ... چون نفس گاه در سینه حبس می شوند ثانیه ها و نمی شود کشیدشان به هیبت گلی، پرنده ای، یا ابری که ببارد شاید بر سنگدلی های زمین... چه امید بندم در ابن زندگانی شعر: دکتر علی شریعتی به نام عشق... مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه میکرد . او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟ عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است . خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم. عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود. ..........................خدا........................ بر من منگر تاب نگاه تو ندارم بر من منگر ز آنکه بجز تلخی و اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم .... ای رفته ز دل راست بگو بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سویم گر آمدی از پی آن دلبر دلخواه من نیستم او .... او رفته و من سایه اویم من نیستم او آخر این دل من سنگ سنگ است او در دل سودا زده از عشق شرر داشت او با همه کس در همه جا با همه احوال سودای تو را ای بت بی مهر به سر داشت بر من منگر تاب نگاه تو ندارم ..... آنکس که تو می خواهیش از من به خدا رفت ....! لحظه هاي سخت تنها ماندنم با تو يك دنيا قشنگي مي شود با تو حتي خواب هاي تلخ من يك بغل روياي رنگي مي شود هيچ مي داني دلم اين روزها بي تو دائم بي قراري مي كند؟ عصر بغض آلود و خيس جمعه ها در فراقت سخت زاري مي كند؟ نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟ نامه اي از لحظه هاي انتظار از ميان كوچه هاي تنگ دل نامه اي از باغ سيب بي بهار آسمان هم باز باريدن گرفت مي نوازد چنگ باران را خدا بوي خوب خاك و عطر ياد تو مي كشد تا شهر رويايت مرا كاش در اين لحظه هاي تلخ درد شانه هايت تكيه گاه گريه بود كاش لبخند قشنگت از دلم غصه هاي كهنه اش را مي ربود! چشم هاي خيس من در يك اميد قلب من در آرزوي وصل توست سوخت باغ هستي ام در اين خزان خوب مي دانم بهاران فصل توست! سبز می کنم درختان را آنچنان که بهار
آدمي دو قلب دارد. میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم بی تو از حرف بی دریغ ماندم از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود و زمین در وسعتش هیچ نداشت بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو که بشر را اينقدر دوست داري غم را چرا آفريدي؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد يك تور ماه گيري ساخته ام امشب مي خواهم ماه را شكار كنم. آن را دور سرم چرخ خواهم داد و قرص بزرگ ماه راخواهم گرفت فردا نگاهي به آسمان بكن، اگر ماه در آن نديدي بدان كه آخر سر شكارش كردم و انداختمش توي تور امااگر ماه همچنان ميدرخشد يك ذره پائين تر را نگاه كن و مرا ببين كه با ستاره اي در تور ماه گيري ام در آسمان پرواز مي كنم. چه امیدها دارم بر طلوع فردا و چه نوری خواهد داشت ؟ که پوشاند غم دیروز را شده این صبح آغازی دگربردنیا شده آغاز خط دگر بر خط ها باز قلم در دستم از تو می نویسد و باز روی خطی می کشد خطی و از نو می نویسد تا بدانی که تعداد خط هایم می تراود از نقطه هایت می فشاند جوهر خودکارم باز تمام چهره ات را در کلمات کوته و گاه بلند تا بخوانی و دو خطی هم تو نویسی که دوستت دارم . خــــــــدا جونــــم امروز خیلی دلم گرفته خودت هم میدونی چرا... چون دیـــگه کمتر سراغتو میگیرم... چون سرگرم هیچ و پوچ دنیا شـــــــدم... شاید بگی این بنــــــده هروقت کم میاره سراغمو میگیره اما باور کن خیلی سردرگــم شدم... خداجونـــــم کاشکی به قدرت و حکمتت همون راهی که میدونی میون نزدیکی من و تـــو هست را پیش روم می ذاشتی... خودتـــم میدونی یه بنده درمونده هیچ جایی امــن تر از درگاه تـــو نداره خیلی وقته که فهمیدم باید حرف دلمو به خودت بگم... فهمیدم که شنواتر از تو هیچ کسی نیست... خـــــــداجونم غم تو دلمه و فقط تو میتونی معنا کنی... نمیدونم این عقلم دیگه جز توجیه کارهای پوچ و اشتباه هیچ به قول خودت صراط مستقیمی رو برامون روشن نمیکنه. خدایا بدون که این بندت تو هیچ کدوم از کارهای نادرستش هیچ غرضی نداشته. بدون که میخواد اسمون دلش و صاف کنه اما به کمک تو نیاز داره خدای خوبم همیشه تو شب تو اسمون تیره و پر ستاره شب برات مینویسم اما به همین تاریکی و سیاهی زیبای شبهات قسمت میدم که آسمون

ادامه مطلب






























![]()

![]()


![]()
![]()
![]()




عشق،کلمه ای که امروز شده بازیچه لبهای دخترکها و پسرکهایی که برای رسیدن به خواسته های غیر انسانی خود از آن استفاده می کنند



![]()





پیشاپیش تولد دخت گرامي پيامبر ، حضرت فاطمه زهرا ، روز مادر گرامي باد






اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد....پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ،
حساب بنده هايتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست 


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()









/عشق#Scene_1_files/Romance_2.jpg)

/عشق#Scene_1_files/wings-of-love.gif)

دوباره مي نويسم..............
/به%20كسي%20زور%20نگيد_____چون%20ضرر%20مي%20بينيد_files/4tpnww8.jpg)

/نامــههایی%20به%20خــودم_files/train.jpg)

که در ناامیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
ندانم در آن چشم عابدفریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد؟
ندانم که از بخت بد، آخر کار
لبان که از ان لبان کام گیرد؟
عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را 


میرسد روزی که فریاد وفا را سر کنی
میرسد روزی که احساس مرا باور کنی
میرسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی
میرسد روزی که تنها ماند از من یادگار
نامه های کهنه ای را که به اشکت تر کنی
میرسد روزی که در صحرای بی کسی 
بوته های وحشی گل را ز غم پر پر کنی
میرسد روزی که صبرت سر شود در پای من 
آن زمان احساس امروز مرا باور کنی




قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...
با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...
اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي
و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند....






خداونـــــــد مهربانم سلام بنده شرم زده و تقصیر کارت را بپذیر... ![]()
دل منو صاف و روشن کنـــی...!!! ![]()





/عشق#Scene_1_files/flowerbutterfly.gif)
/عاشقان%20بی%20ادعا%2009183655004_files/6gkjfc3.jpg)


