شعرهای زیبا و خواندنی در دفتر خاطرات
اول قدم آن است كه او را يابي آخر قدم آن است كه با او باشي این تن به گناه كرده عادت چه كنم؟ ياران همه گويند خدا مي بخشد گيرم كه ببخشد ز خجالت چه كنم؟ ورق می خورد به من آموختي معني عشق را … به من آموختي دوست داشتن به چه معناست! قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي… به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي… تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي! اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم. چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نداری ؛ من چون تويی دارم و تو چون خود نداری

التماس دعا ----- 


کاشکی دلت بهم میگفت نقشه ی قلبمو داره

قسمت نمیشه انگار دست تورو بگیرم
برای اخرین بار برای تو بمیرم
گریه نکن که اشکات برای من یه درد
تحمل غم تو منو دیونه کرده
هیچ کی مثل من تورو دوست نداره 
اینو از تو چشام می تونی بخونی
تو بودی جونمو عمرمو
کسی که می خواستمو قسم راستمو
کی میخوای بدونی واسه عشق تو همه چی دادمو
به جز غرورمو که اونم رفته به باد
بودو نبودمو واسه تو دادمو 
تو میگی منو نمی خوای؟؟..

عشق کلید شهر قلب است به شرط انکه قفل دلت هرز نباشد
که با هر کلیدی باز شود


خدایا خدایا آخه این چه دنیاییه
یکی از گرسنگی یکی از سیری زیاد میمیره
هر چی خوبی بود داره تموم میشه
رنگ دنیا داره با رنگ خون یکی میشه
کاش که من نقاش دنیا می شدم
تا رنگ اون رو به رنگ عاشقی در می آوردم
نه رنگ سرخی که ریختن خون مظلوم باشه
رنگ شقایقی که از مظلومی اسیر باد باشه
کاش که من متولد دنیایی ساده بودم
که درآن همه دست ودلبازوخودم لوتی اون بودم
توی اون همه رویای رسیدن به ستاره نداشتند
د آن از زور گرسنگی بی خوابی نداشتند
نه دوری بود نه جدایی همه با هم در کنار هم
نه زوری بود نه خونی همه با هم در کنار هم
نه شیطان ونه پیامبری همه خود پیامبر خود بودند
یک خداو همه در کنار هم پیش عشقاشون بودند
نه پول معنی داشت نه زندگی به زور کار
فقط عشق بود و زندگی پیش یار


دفتر زندگی ام را می گويم
بيست و يکمين بهار زندگی ام هم از راه رسيد
ساعت ها دقيقه ها ثانيه ها حتی لحظه ها
شتابان و پر سرعت در گذرند
اما در همين بيست ویک سالگی
دگر از من چه مانده
قلبی فشرده
روحی افسرده
چشمانی بی فروغ
مغمومم و دلشکسته
سرنوشتم سیاه و تاریک است
افق هابرایم بی نور و مسکوت
نشاط شور شوق از دنیای کوچکم رخت بر بسته
و تنهایی
تنهایی
سرد سیاه ناآشنا دهشتناک
استخوان هایم را شکسته
غرق بهت و یِأسم
.
.
.
.
.
زنگ اس ام اس گوشی ام به صدا در می آید
چشمانم را می گشایم
«اگر در این جهان چیزی نداشته باشی سه چیز از آن توست:
خدای مهربان؛آرزوهای قشنگ و قلب کوچک من»
بیدار می شوم
این منم بیست و یک ساله
با دنیایی امید و آرزو وکسی که قلبش برای من می تپد!

نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
می زدند و بیشتر می خواستند
قدرت.هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد
بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را
خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم
جمع شده اند
اند و گرسنه. به جایهر چیزی فریب می خورند
بدزدد.بگذار یکبار هم او فریب بخورد
بودم
بگیرم
به میدان رسیدم.شیطان اما نبود
آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل
شنیدم....صدای قلبم را
پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم
برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند . ( دکتر علی شریعتی)


