تبليغاتX
شعرهای زیبا و خواندنی در دفتر خاطرات

شعرهای زیبا و خواندنی در دفتر خاطرات

 
نوشته شده ساعت توسط مینا| |


خدايا! من در کلبه ی حقيرانه ی خود چيزی دارم که تو در عرش کبريايی خود نداری ؛ من چون تويی دارم و تو چون خود نداری
 
 
الهی! زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم،کرم بود
الهی! تو دوست می داری که من تو را دوست دارم با آن که بی نيازی از من، پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری با اين همه احتياج که به تو دارم
الهی! من غريبم و ذکر تو غريب. ومن با ذکر تو الف گرفته ام زيرا که غريب با غريب الف گيرد
الهی! شيرين ترين عطاها در دل من رجای توست و خوشترين سخنها بر زبان اين گنه کار، ثنای توست و دوست ترين وقتها بر اين بنده ی مسکين گنه کار، لقای توست
الهی! مرا عمل بهشت نيست و طاقت دوزخ ندارم. اکنون کار با فضل تو افتاد
الهی! اگر فردا گويند چه آوردی؟ گويم: خداوندا! از زندان، موی باليده و
جامه ی شوخگن و عالمی اندوه و خجلت توان آورد
مرا بشوی و خلعت فرست و مپرس
 

التماس دعا -----  

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


کاشکی دلت بهم میگفت نقشه ی قلبمو داره

قسمت نمیشه انگار دست تورو بگیرم

 

برای اخرین بار برای تو بمیرم

 

گریه نکن که اشکات برای من یه درد

 

تحمل غم تو منو دیونه کرده

 

هیچ کی مثل من تورو دوست نداره

 

اینو از تو چشام می تونی بخونی

 

تو بودی جونمو عمرمو

 

کسی که می خواستمو قسم راستمو

 

کی میخوای بدونی واسه عشق تو همه چی دادمو

 

به جز غرورمو که اونم رفته به باد

 

بودو نبودمو واسه تو دادمو

 

تو میگی منو نمی خوای؟؟..

عشق کلید شهر قلب است به شرط انکه قفل دلت هرز نباشد

که با هر کلیدی باز شود

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


خدایا  خدایا    آخه     این    چه          دنیاییه

یکی  از  گرسنگی  یکی  از سیری زیاد میمیره

هر     چی     خوبی     بود  داره تموم   میشه

رنگ  دنیا  داره   با  رنگ   خون   یکی میشه

کاش  که  من        نقاش      دنیا     می شدم

تا رنگ اون رو به رنگ عاشقی   در می آوردم

نه رنگ  سرخی که ریختن  خون مظلوم  باشه

رنگ شقایقی که از   مظلومی   اسیر  باد باشه

کاش     که    من     متولد  دنیایی ساده  بودم

که درآن همه دست ودلبازوخودم لوتی اون بودم

توی اون  همه رویای رسیدن به ستاره نداشتند

د  آن   از  زور گرسنگی    بی خوابی نداشتند

نه دوری بود نه جدایی همه  با هم در کنار هم

نه  زوری  بود نه خونی همه با هم در کنار هم

نه شیطان ونه پیامبری همه خود پیامبر خود بودند

یک خداو همه  در کنار هم پیش عشقاشون بودند

نه   پول  معنی   داشت  نه  زندگی  به زور کار

فقط    عشق    بود    و    زندگی    پیش     یار

 

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


وقتي توانستيم به خود بنگريم ، آري به خود بنگريم ،‌ و آنگاه پنجره اي از خود به سوي عالم بي نهايت خواهيم شد و پرنشاط ترين حالت ، يعني با خدا بسر بردن در زندگي ما ظهور مي كند ، ‌و اين همه مقصد است چرا كه :

 

اول قدم آن است كه او را يابي                      آخر قدم آن است كه با او باشي

 

شبهاي بلند بي عبادت چه كنم؟

                                                   این تن به گناه كرده عادت چه كنم؟

  ياران همه گويند خدا مي بخشد

                                                   گيرم كه ببخشد ز خجالت چه كنم؟

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


ورق می خورد
دفتر زندگی ام را می گويم
بيست و يکمين بهار زندگی ام هم از راه رسيد
ساعت ها دقيقه ها ثانيه ها حتی لحظه ها
شتابان و پر سرعت در گذرند
اما در همين بيست ویک سالگی
دگر از من چه مانده
قلبی فشرده
روحی افسرده
چشمانی بی فروغ
مغمومم و دلشکسته
سرنوشتم سیاه و تاریک است
افق هابرایم بی نور و مسکوت
نشاط شور شوق از دنیای کوچکم رخت بر بسته
و تنهایی
تنهایی
سرد سیاه ناآشنا دهشتناک
استخوان هایم را شکسته
غرق بهت و یِأسم
.
.
.
.
.
زنگ اس ام اس گوشی ام به صدا در می آید
چشمانم را می گشایم
«اگر در این جهان چیزی نداشته باشی سه چیز از آن توست:
خدای مهربان؛آرزوهای قشنگ و قلب کوچک من»
بیدار می شوم
این منم بیست و یک ساله
با دنیایی امید و آرزو وکسی که قلبش برای من می تپد!

 

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


به من آموختي معني عشق را

به من آموختي دوست داشتن به چه معناست!

قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي

به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي

تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي!

اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم.

 

 

 

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

 

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود؛
فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول
 می زدند و بیشتر می خواستند
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم
انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط
 گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جایهر چیزی فریب می خورند
از شیطان بدم می آمد،حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت وگت .ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یکبار هم او فریب بخورد
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم
دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام
تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم
به میدان رسیدم.شیطان اما نبود
آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل
اشکهایم که تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم....صدای قلبم را
پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم
به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود  
 
 
TinyPic image
نوشته شده ساعت توسط مینا| |


         برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند . ( دکتر علی شریعتی)
نوشته شده ساعت توسط مینا| |


 
نوشته شده ساعت توسط مینا| |


كد آهنگ

كد موسيقی

کد برداشتن تبلیغاj' ' Top java codes