شعرهای زیبا و خواندنی در دفتر خاطرات
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه گفتند دوست داشتن انتظار کشيدن است باورم نشد گفتند دوست داشتنرنج کشيدن است باورم نشد حالا تو را دوست دارم همه چيز باورم شد انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست. تو ميخوای چه کار کنی؟ تا ابد دوره خودت بچرخی يا تا بی نهايت ادامه بدی؟ دخترها:
بعضي از اونا واقعاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ... يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند. يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ... يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون. همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي عمر عقاب یکی از طولانی ترین عمرها در میان پرندگان است . یک عقاب می تواند ۷۰ سال زندگی کند ، اما پس از ۴۰ سالگی باید ۱۵۰ روز تلاش کند تا بتواند ۳۰ سال دیگر زندگی کند . در سن ۴۰ سالگی نوک عقاب بلند و کند می شود و دیگر قابل استفاده نیست . او باید ۴۰ روز نوکش را آنقدر به سنگ بکوبد تا کنده شود و نوک جدید برایش بوجود بیاید . چنگالهای عقاب در این سن بلند می شود و دیگر نمی تواند هیچ طعمه ای را در خود نگه دارد ، اما او باید برود و ۶۰ روز تلاش کند تا بتواند چنگالهایش را بکند و چنگالهای جدیدی برای خودش ایجاد کند . بالهای او آنقدر کهنه و سفت می شوند که قدرت پرواز خوب را از عقاب می گیرند و او باید ۵۰ روز منتظر بماند تا پرهایش بریزد و پرهای جدیدی روی تنش به وجود بیاید . بله دوستان این است زندگی عقاب . او ۱۵۰ روز درد و رنج را تحمل می کند و ۳۰ سال دیگر زندگی می کند ... فریاد کردنت قشنگ التماست شیرین تمنایت زیبا .... پس ترسی نیست از فریادت ، التماس و تمنایت پس خجالت نخواهم کشید از به خاک افتادنت ... امروز بیش از هر زمان نیازمند توام مانند عطش تشنه به آب مانند نیاز گل به آفتاب نه ! نه ! مانند نیاز آدم به خدا ... از ته دل می خوانمت با همه وجودم فریادرس و ناجی جز تو ندارم بر لبه پرتگاهم و دستم به سوی تو دراز دستگیرم باش ... در میان کوچه هــای بی کسی در فــرا سوی همــه دلــواپسی مهدیــــا! نـــام تو را دارم به لب تــــا بیایی و بــه فریـــادم رسی ای به فدای تو سر و جان من ! قبلــه من ! کعبـــه ایمــان من ! بر جمال دلربای مهدی صلوات
خداوندا اگر روزي بشر گردي ز حال ما خبر گردي پشيمان مي شوي از قصه خلقت از اين بودن از اين بدعت خداوندا نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه زجري مي کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
به کعبه گفتم تو از خاکی ،منم از خاک چرا باید به دور تو بگردم ندا آمد تو با پا آمدی ، باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم
خدا منشاء بی کران من است ...... هرگز به خدا نمی گویم مشکل بزرگی دارم به مشکل می گویم خدای بزرگی دارم من گذر خواهم کرد امشب از شهر تماشائی خویش!!!!! و به هر رهگذری خواهم گفت : ذره ای عشق کمی عاطفه قدری ایمان ! به من خسته ی تنها بدهید ... تا که شاید شب من صبح را دریابد .... و با آن خانه ای خواهم ساخت وقتی دلم می گیرد چشم هایم را می بندم و گذر زمان را به رویای خیال می سپارم ، آنجا که نسیم صبح و طلوع خورشید از آن سوی اقلیم پرند های عاشق می رسند . چه فرقی می کند ؟ مهم احساسی است که انتظار را در قلبم تداعی می کند ، حالا دیگر پروانه های لای دفتر چه زمزمه های دلتنگی هایم هم شاعر شده اند و می گویند : تو از قبیله گلهای مریمی ... از تبار عاطفه ، پس تنهایم مگذار! شما که تا یه سنگ به پای یه فلسطینی می خوره اول تا آخر اخبارتون اونو مثل یه فاجعه نشون میدین!شما که همیشه برای موضوعاتی که ربطی بهتون نداره کاسه داغ تر از آش میشین! شما که خودتونو با انرژی هسته ای تون هلاک کردین! با شما هستم! اینجا...تو آذربایجانِ ایران دارن میجنگن!! در مقابله با گروه تروریستی پژاک هر روز درگیری خونین میشه!! نیروی انتظامی زخمی و کشته میده! خبر دارین؟ معلومه که خبر دارین! پس چرا هیچ کاری نمی کنین؟ چرا حداقل واسه یکبار هم که شده تو اون اخبار لعنتی تون در این مورد چیزی نمی گین؟ اینها برای این وطن دارن مبارزه میکنن! بابا اینها جوونهای ما هستن!! ... آخ آخ آخ!!! شرمنده!! یادم رفته بود خون غیر ایرانی از ایرانی رنگین تره!!! بی خیال ایرانی ها! بی خیال جوونهای ما! شما برین قدس رو آزاد کنین! ایران به چه درد می خوره! !!! از درک مهربانی یک بوته زار عاجز بود وقتی که زخم تازه ام از بوی باد می ترسید وقتی که مردم این شهر زخم مرا به هیچ گرفتند وقتی صدای گریه تلخم را آئینه های بزدل و بی درد دیگر توان شنیدن نداشتند وقتی صدای من از وحشت همیشه تنهایی رنگش پریده بود... تو آمدی تا سهم کودکانه قلبم را از دست های عشق بگیری تو مثل آینه ای عاصی و صبور به جستجوی چهره پنهانم آمدی یک اتفاق بود یک اتفاق ساده و معمولی تو خسته بودی و من من خسته بودم و تو دیروز بی بهانه اگر بودم امروز تنها بهانه من درک حضور مهربانی توست درک حضور مهربانی یک روح سبز. زندگی دو نیمه بیش نیست نیمه اول در آرزوی نیمه دوم ...... نیمه دوم در حسرت نیمه اول ....... ای کاش ! وقتی از هیاهوی آدمها دلم می گیرد و روحـــــــم همچون تشنه ای دریای آرامش را جستجو می کند واژه های رهایی تو را می سرایم و پرنده خیال را به سوی افق بی انتهایی یاد تو میفرستم و تو را آزادی سپید بال پرندگان از آبی پر صلابت دریا ها ، تو را از پهنه ی بیکران آسمان ها می ربایم و در تاب دلم مینشانم. آنگاه تلاطم های امواج شور عشـــــــــق تو قلبم را تسکین می دهد. --------------------------------------------------------------------------------- بی دل و خسته در این شهرم و راه فراری نیست غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست ز آشنایان کهن یارو پرستاری نیست یا رب این چه شهری است که صد یوسف دل به کلامی بفروشیم و خریداری نیست فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر کند این شهر طبیب دل بیماری نیست پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست . به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد , به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد خدايا چرا بعضي ها فكر مي كنن فقط خودشون ادمن؟! خدايا چرا بعضي ها فكر مي كنن هر چي اونا مي گن درسته؟! خدايا چرا بعضي ها فكر مي كنن هيچكس غرور نداره به جز خودشون؟! خدايا چرا بعضي ها فكر مي كنن همه غلام حلقه به گوشن و اونا شاهزادهي قصه ها؟! خدايا چرا...؟! خدايا مگه نگفتي همه از يك گل به وجود اومدن؟مگه نگفتي سرشتمون يكيه؟! پس چرا...؟! خدايا جاي حقی صدامو مي شنوي؟! خدايا چرا بعضي هامعني محبت رو نمي فهمند؟! خدايا چرا بعضي ها با غرور پوشالي و بيجا شون ديگرانو نابود مي كنن؟! خداياچرا بعضي ها خيانت مي كنن و به روشونم نمي يارن؟! خداياچرا بعضي ها از خورد شدن ادما لذت مي برن؟! خدايا گوش مي كني دارم شكايت ميكنم! خدايا اخه چرابعضي ها اگه بهشون محبت مي كني فكر ميكنن وظيفه بوده؟! خداياچرا بعضي ها اشتباهات ديگرانو مثل پتك ميكوبن تو سر طرف اما برا خودشونو...؟! خداياچرا بعضي ها جاي قلب سنگ تو سينشونه؟! خداياچرا بعضي ها عشقو با هوس عوض مي كنن؟! خداياچرا بعضي ها راه به راه زخم زبون ميزنن؟! خداياچرا بعضي ها قسم دروغ مي خورنوككشونم نميگزه؟! خدايا مگه اونا تو رو باور ندارن؟! چرا از تو خجالت نمي كشن؟! خداياچرا بعضي ها...؟! خدايا چي بگم كه خودت شاهدي. خدايا كمكمون كن جزء اين بعضي ها نباشيم. خدايا اميد چشماي گريون همه ي ما تويي نا اميدمون نكن. خدايا كم نيستن جوونايي كه بازيچه ي همين بعضي ها مي شنو نا اميد از زندگي خود كشي مي كنن. خدايا اونا رو ببخش و روحشونو شاد كن. دیدم دلم گرفته هوای گریه دارم تو این غروب غمگین دور از رفیق و یارم دیدم دلم گرفته دنیا به این شلوغی این همه آدم اما من کسی رو ندارم دیدم غروبه اما نه مثل هر غروبی پهنای آسمونه هرگز ندیده بودم از غم به اين شلوغي دیدم که جاده خسته س از این که عمری بسته س اونم تمام حرفاش یا از هجوم بارون یا از پلی شکسته س اونم تمام راهاش یا انتها نداره یا در میونه بسته س من و غروب وجاده رفتیم تا بی نهایت از دست دوری راه یکی نداشت شکایت گم شدیم از غریبی من و غروب و جاده از بس هوا گرفته از بس که غم زیاده پر از غبار غم بود هر جا نگاه می کردی كي داشت خبر که یک روز میری که بر نگردی!!!!!!.
میگن دنیا خیلی کوچیکه ، آدما زود به هم میرسن . اما من اینو قبول ندارم . دنیا بزرگه به بزرگی دل آدما ، به بزرگی دروغ آدمای هوس باز. آره دنیا خیلی بزرگه به خاطر همین آدما زود همدیگه رو فراموش میکنن. زود با هم خداحافظی میکنن و خیلی زود همدیگه رو به دست تقدیر می سپارن . اونی که خیلی کوچیکه قلب آدماست. اونقدی که زود عرصه رو برای دیگران تنگ می کنن و زود خودشون رو خالی می کنن.. چی باعث میشه آدما زود همدیگه رو بزارن کنار ، همون آدمایی که هوسشون رو توی کادوی عشقای پر آب و رنگ می پیچن و به تو هدیه می کنن. تو هم از روی صداقت می پذیری و ......... حتی یه لحظه تردید نمی کنی! فقط کافیه که بفهمن بهشون چراغ سبز نشون دادی فقط همین ... اونقدر راحت تو احساسات تو رو به بازی میگیرن که خودت هم باورت نمیشه ! آره دنیا بزرگه چون اگر کوچیک بود ما راحت همدیگه رو از دست نمی دادیم . راحت از خودمون و عشقمون نمی گذشتیم . دنیا اونقدر کوچیکه که حتی از هم متنفر میشیم ، از آدمایی که یه روز با چشمای پر از عشمون بهشون جهت دادیم و توجهشون رو به خودمون جلب کردیم . اینجاست که به جمله ی دکتر شریعتی میرسم که میگه : شايد ”زندگی“ آن جشنی نباشد که ما آرزويش را داشتيم، اما حال که به آن دعوت شده ايم، بگذار تا می توانيم زيبا ”برقصيم“. چند تا قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها داخل گودال عميقي افتادند . بقيه قرباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست و شما خواهيد مُرد . دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان تلاش كردند از گودال خارج شوند . 2- اما قورباغه هاي ديگر دائماً به آنها مي گفتند كه ديگر خودشان را خسته نكنند . بلاخره يكي از دو قورباغه تسليم شد و دست از تلاش برداشت و بيدرنگ به داخل گودال پرتاب شد و از بين رفت . 3- اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردارد اما او سعي بيشتري مي كرد كرد و توانست از گودال خارج شود. 4- وقتي ازگودال بيرون آمد ، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟چرا دوباره تلاش كردي ؟ 5-ديدند او جوابي نمي دهد متوجه شدند كه او ناشنواست . در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند هيچ وقت نمي توانيد با مشت گره كرده ، دست كسي را به گرمي بفشاريد . هنر زندگي اين است كه بتواني صداقت دستهايت را به همگان نشان دهي . زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند. آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود. فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یا علی گفت عشق را وقتي احساس کردم که ديدم : يک کودک آبنبات خودش را در آب شور دريا مي زد و مي خواست آن را شيرين کند من و شمع و پروانه همه دوست بودیم به عشق ... پروانه پرش ، شمع سرش ، من جگرم سوخت ز عشق . شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم پاییز چقدر دلم برای پاییز تنگ شده برای این رنگ ها... سرخ ها سبزها و نارنجی ها برای نم نم بارون و پیاده های خیس برای لحظه هایی که کافیه زیر بارون بایستی و چشمات رو ببندی تا صدای خدا رو تو خیسی یه روز صبح بشنوی که می گه: بنده خوب من، اگه دنبال یه دوست می گردی که همیشه با تو باشه،
منو صدا کن تا همیشه صدات رو می شنوم
" انسان خوشبخت آن كسي است كه حوادث را با تبسم و اندكي دقت بعلت وقوع آن تلقي وقبول نمايد " . مترلينگ
" خوشبختي شكل ظاهري ايمان است ،تا ايمان و اميد و سخت كوشي نباشد ،هيچ كاري را نمي توان انجام داد " . هلن كلر
" كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند " . گوته
" شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد " . ولتر
" انسان عاقل همیشه از بدگوییهایی که از او میشود استفاده میکند " . ژرژ بانه
" مسأله اصلی در دعا این نیست که برای خواستههایمان از خدا جواب بگیریم بلکه هدف دعا این است که بهشکل کامل با خدا یکی شویم " . اسوالد چمبرز

و اما پسر ها: ![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





دریا تا ابد با امواجش به جای پایت بوسه میزند
پا به جنگل گذاشتی
به یمن قدم هایت جنگل تا ابد سبز خواهد ماند
به کنار رود رفتی
رودها به پاس قدومت تا ابد جاری است
به کوه سر زدی
کوه ها به احترامت تا ابد به پا ایستاده اند
پا در بیابان گذاشتی
بیابان در آتش دیدار تو خشک شد
پا در دلم گذاشتی
دیوانه شد ، مست شد ، مجنون شد
و هنوز قلبم در تحیر است
که کدامیک باشد ؟
دریا ، جنگل ، رود ، کوه و یا بیابان
قلبم را دریا خواهم کرد تا جای پایت را بوسه زند
و جنگل خواهم کرد تا سبز بماند
و رود و کوه و بیابان ...
و آیا آنان حق قدم هایت را ادا کرده اند ؟
پس ، این دل چگونه قدردان تو و قدمت باشد ؟
و آیا این قلب زمینی تاب داشتن یک آسمانی را دارد ؟
قلبم به یادت و به نامت می تپد
و با هر تپشش نام تو را می آرد
و هنوز حیرانم که خداوند تو را پاداش کدامین کارم قرار داد
و به درگاه او که تو را به من داده
دعا میکنم و عاجزانه میخواهم
به من و به قلبم توان و لیاقت داشتن تو را بدهد
آمین...





آقایون! 
من و تو مانع دنیا نبودیم
از اول هم تومون سر درگمی بود
می گفتیم با همیم اما نبودیم
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم
تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته
نترس از این که حرفام دلنشین نیست
تموم سهم ما از عشق این نیست
ما عشق اول هم بودیم اما
همیشه عشق اول بهترین نیست



روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند
















