شعرهای زیبا و خواندنی در دفتر خاطرات
هر كجايي كه من مدرك خود را بردم / پاسخ اين بود كه يك پارتي پولدار كجاست؟ روز و شب هر چه دويدم پي همسر گفتند / از براي چو تويي همسر و غمخوار كجاست؟ پدر دختره تا ديد مرا با فرياد / گفت اوٌل تو بگو درهم و دينار كجاست؟ خانه در جردن و شمران چه داري بچه؟ / پست و عنوان و يا حجره و انبار كجاست؟ ست الماس و گلوبند زمرد كه به آن / بكند دختر من فخر در انظار كجاست؟ يك عدد بنز مدل 98 دو در / تا كند فيس در آن در بر اغيار كجاست؟ اعتياد ار كه نداري و سلامت هستي / برگي پاكي ژن از دكتر و بهيار كجاست؟ هر چه فرياد زدم حرف مرا كس نشنيد / كه به دادم برسد؟ گوش بدهكار كجاست؟ نيست چون بهر جوان عيب اكنون حمٌالم / توي ميدان بكنم باربري، بار كجاست؟ مدرك ديپلم خود را بفروشم به دو پول / ايهالناس بگوييد خريدار كجاست؟ از دل تنگ گنهکار برآرم آهی کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امروز به فردا فکنم نمي دانم چرا همه رودهاي جهان به قلب من مي ريزند و همه پرنده هاي عالم در قفسه سينه من به پرواز در مي آيند! چشمان من آيا قدرت باريدن اين همه آب را خواهند داشت؟ آرواره هاي خسته من خواهند توانست آواز اين همه پرنده را از ميان لب ها فرياد كنند؟ خدايا اينجا چه خبر است، هزاران كودك ترسيده در كنج دلم كز كرده اند! آخر مردمكان خون گرفته ديده گانم را چقدر به چرخش درآورم تا نگراني آنها را باز تابم؟ اينجا زيارتگاه كدام امامزاده است كه اين همه آشفته دل بر آن دخيل بسته اند؟ اين پارچه هاي سبز، آبي، زرد، قرمز، اين دردهاي رنگارنگ! آن دست هاي مهرباني كه اين همه زخم را مرهم خواهد نهاد، كجاست؟ دستان من كه حتي نتوانستند لرزش از لب هايم بگيرند! من به كجا پناه برم؟ چرا هر رهگذري كه از كوچه ما مي گذرد در خانه مرا به صدا در مي آورد؟ روزگار خوشایندی هست زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد روزگارم بد نیست تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی مادری دارم بهتر از برگ درخت دوستانی بهتر از آب روان و خدایی .... و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بو ها پای ان کاج بلند روی اگاهی آب روی قانون گیاه زیر شلاق ظلم وستم زندگی میکنند اما برای حسینی میگریند که آزادانه زیست.... دکتر علی شریعتی شک نبايد کرد که انقلاب اسلامی ايران از تمام انقلابها جداست ، هم در پيدايش هم در کيفيت مبارزه و هم در انگيزه ی انقلاب و قيام . ترديد نيست که اين تحفه ی الهی و هديه ی غيبی بود که از جانب خداوند منان بر اين ملت مظلوم غارت زده عنايت شده است. امام خمينی (ره) یا علی (ع) التماس دعا تو به اندازه يك دنيايي.......... وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید به تو نرسیدم اما خیلی چیزا یاد گرفتم یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم پوشيدن لباس نظام مقام معظم رهبرى به من فرمودند: من در زمان جنگ، هميشه با لباس نظامى در جبههها حاضر مىشدم، اما ترديد داشتم كه آيا مصلحت در همين است كه من لباس پيغمبرصلى الله عليه وآله را كنار بگذارم و اين لباس تنگ نظامى را بپوشم يا با همان لباس روحانى به جبهه بيايم؟ ايشان هنگام مراجعت به تهران، لباس روحانيت را روى همان اونيفرم نظامى مىپوشيدند و پس از تقدير گزارش به حضرت امام قدس سره به نماز جمعه مىآمدند و نماز وحدت آفرين جمعه را مىخواندند. ايشان در ادامه فرمودند: روزى كه براى دادن گزارش از جبهه، به جماران رفتم، امام قدس سره پشت پنجره ايستاده بودند. من مشغول باز كردن پند پوتينها و اين كار مدتى طول كشيد. حضرت امام قدس سره ايستاده بودند و با لبخندى، خيره خيره مرا نگاه مىكردند. پس از آن كه وارد اتاق شدم، دست امام را بوسيدم. معظم له دستى به پشت من زدند و فرمودند: زمانى پوشيدن لباس سربازى در عرف ما، خلاف مروت بود؛ ولى الان مىبينم چه برازنده شماست! آيةاللَّه خامنهاى فرمودند: با اين كلام دل رباى امام، ترديد از دلم بيرون رفت و از آن روز به بعد، هميشه از پوشيدن لباس نظامى لذت مىبردم.! حجةالاسلام و المسلمين ذوالنور . پرتوى از خورشيد، ص 139. *** بي وفايي کن وفـايت مي کنند با وفا باشــــي جفايت مي کنند مهرباني گرچه آئيـني خوشست مهربان باشي رهايت مي کنند *** صد هزاران نقش زيبا مي درخشد پيش چشم در ميان نقش ها نقاش زيبا را ببين آفرينش سر بسر زيباست زشتي ها ز ماست چشم دل بگشا و صنع آن دل آرا ببين *** آنکه از خلوت جانانه برون مي آيد با دلي از همه بيگانه برون مي آيد شيخ اگر خادم ميخانه شود عيب مکن روزي از ميکده فرزانه برون مي آيد دوره آموزشي ام هيئت است پــادگــانم چــادري شــد وصــله دار سر درش عکس علي با ذوالفقار ارتش حيــدر محــل خدمتم بهر جانبازي پي هر فرصتم نقش سردوشي من يا فاطمه است قمقمه ام پر ز آب علقمه است رنــگ پيراهــن نه رنــگ خاکــي است زينب آن را دوخته پس مشکي است اسـم رمز حمله ام ياس علــي افسر مافوقم عباس علي(ع) *** دارد هنوز يک سر خون آلود بالاي نيزه مرثيه مي خواند اي کاش مردهاي خدايي را اين نوحه ي غريب بترساند ۲- گروه دوم مردهائي هستند كه دوست ندارن خودشونو بدبخت كنن، ولي تا چشم باز ميكنن ميبينن سه، چهار تا بچه مردم رو بدبخت كردهاند! اين گروه ميرن كشيش كليساهاي كاتوليك ميشن ۳- آخرين گروه هم مرداني هستند كه ميرن زن ميگيرن، بعدش باز هم ميرن زن ميگيرن، اونوقت ميرن يه زن ديگه هم ميگيرن و يه دو جين هم صيغه ميكنن! ۱- گروه اول زنهائي هستند كه مردها رو بدبخت ميكنن! ۲- گروه دوم زنهائي هستند كه اشك مردها رو در ميارن! ۳- گروه سوم زنهائي هستند كه جون مردها رو به لبشون ميرسونن! ۴- گروه چهارم زنهائي هستند كه كاري ميكنن مردها روزي 18 بار (ميانگين!) آرزوي مرگ كنن! حسین (ع) هوادار می خواهد نه عزادار ، چون شهید است ، و شهید حی و حاضر و زنده و جاوید است...» «دکتر علی شریعتی» نام تو قلم روی اساطیر کشید ایمان تو مرگ را به زنجیر کشید قرآن مجسمی که آیاتت را در کرب و بلا خدا به تصویر کشید لب تشنگی تو سنگ را آب نمود هرم لبت آب را به تبخیر کشید عالم همه در سر شهودت ماندند کار همه ی خلق به تفسیر کشید ای مظهر ایستادگی داغت را باید که نشست و یک دل سیر کشید امروز ببین که در هواداری تو شعر آمد و از نیام شمشیر کشید ای خون خدا در رگ تاریخ تو را باید که برون از این تعابیر کشید تو پرچم افراشته ی توحیدی با مرگ نمی توان تو را زیر کشید. التماس دعا در آن ساعت که معلم تنها برای نداشتن دفتر مرا شکست و من که بی دلیل آمده بودم شکستم یادت هست که مدیر به خاطر سیاهی لباسم که از کار آمده بودم از خودم راندم و من که بی دلیل آمده بودم تنها شدم لحظه ای کافی بود که می گفتی و من می رفتم در آن روز که دیدمش و تازه فهمیدم که دیر رسیده ام بی خود و بی جهت من که بی دلیل آمده بودم خرد شدم لحظه ای کافی بود که می گفتی و من می رفتم و می روم که در خاطره ها بمیرم ساعت التماس می کنم بگو من بی دلیل آمده بودم نه... شعری برای تو گفتم ، زیبا و غمگین در آمد از دل برایت سرودم ، خونین خونین در آمد با یاد چشمت نوشتم ، گیراترین شعر من شد یاد لبت اوفتادم ، شیرین شیرین در آمد دیشب که می رفتی از دل ، کردم دعا تا بمانی از سینه ی آسمانها نجوای آمین در آمد این دل که شب تا سحر بود در کار ذکر و مناجات پیچیده در کفر زلفی ، بی دین بی دین در آمد می خواستم گل بگویم ، گل بشنوم ، گل بکارم اما ز بیداد پاییز ،صد دست گلچین در آمد میخواستم شعر خوبی دیشب برایت بگویم نگذاشت این گریه ، نگذاشت ، شرمنده ام این در آمد ز استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت: نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد. از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان. از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ * است.LOVE* گفت :همان همپای از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است. از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد. از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پایان ندارد زندگي مثل يك بازي است، مانند بند بازي. كه با اولين اشتباه با مخ بر زمين ميخوري و دوباره بايد از اول شروع كني. به قول بعضيها از صفر. (البته اگر اين شانس وجود داشته باشد) تا حالا فكر ميكردم صفر نميتواند عدد دوست داشتني و خوبي باشد. اما گويا دنيا بر مدار صفر ميچرخد. از صفر شروع ميشود و به صفر ختم ميشود. نگاه جالبي است! با اين سخن كه «دنيا بازي مسخره ايست كه در آن محكوم به بازي كردنيم» جور درميآيد. پس بيا بازي كنيم ... پ.ن: با كليك بر تصوير گربه بازي شروع ميشود خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را تغيیر دهد....! در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد. او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت. در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود. روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد. پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ، اما... تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟ پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند. بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید ....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود.. انسانها عمل شما را فراموش می کنند. اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید. به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند. گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو وضعيت ظاهري: شخص لات به کسي گفته ميشود که با ساختن يک ID يا يک Profile با اسمهاي ساختگي، خفن يا گول زننده به لاتبازي مي پردازد. دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم من كه اينطوريم، شما رو نمي دونم پس بيايد يك كاري كنيم كه هم خودمون شاد شيم هم امام زمانمون رو دلشو شاد كنيم با هم یه سوره حمد بخونیم بازي شروع شد... ![]()










چه كسي مي داند كه در حسرت يك روز در فردايي ؟
پيله ات را بگشا.....

رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشتی چید
با قلم خوشبختیها . با جوهر طلایی رنگ
رو پیشونیها می نوشت قصه خوب سرنوشت
وقتی که نوبتم رسید .مرغک بخت من پرید
قلم نوک طلا شکست .جوهر فقط سیاهی زد
وقتی خدا اینجوری دید از مرغ غم یه پر کشید
با قلم بدبختیها و با جوهر سیاهیها
رو پیشونی من نوشت :
قصه تلخ سرنوشت . . . 

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم
یادگرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم
یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم
یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی اما از کجا بگم از کی بگم از چی بگم....
می خوام همین جا دلمو بشکنم .خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه.
تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه
تو این دوره زمونه نباید کسی احساس تو رو بدونه وگرنه اون تو رو میشکنه
میخوام بشم همون آدم قبل
کسی که از سنگ بود ودور و برش دیواری از سکوت وبی تفاوتی
دو روزه دنیا ارزش اینو نداره که بخواد همه اش به غصه وغم بگذره
می خوام برم جایی که هیچ کسی منو نشناسه
اینجا نمی تونه جزیره ی بهشت من باشه
می خوام تنها باشم
از خودم هم دور بشم




مردها كلا به سه گروه اصلي تقسيم ميشن:
۱- گروه اول مردهائي هستند كه دوست دارن خودشون رو بدبخت كنند! اين دسته از مردان ميرن زن ميگيرن!و بعد از مدتي لال ميشن.


![]()
و اما زنها كلا به پنج گروه اصلي تقسيم ميشن: 


![]()
۵- گروه پنجم زنهائي هستند كه به اشتباه فكر ميكنن جزو هيچكدوم از گروههاي بالا نيستند (ولي هستند!!)



در آن زمان که مادرم مرا زایید
و پدرم حتی یادش نبود
و عمه ام اذان می خواند
در آن ثانیه های دردآلود
لحظه ای کافی بود که می گفتی و من می رفتم









اگر قورباغه ديگري را بگيريد و در ظرف آبي كه اختلاف دماي قابل ملاحظهاي با دماي بدن قورباغه دارد اما براي آن قابل تحمل است، بياندازيد خواهيد ديد كه به سرعت به بيرون ميجهد چرا كه نميتواند اين تغيير دما را تحمل كند.
برداشت مدیریتی:
مديراني كه به محيط و تغييرات آن توجه ندارند مانند قورباغه عمل خواهند كرد. اين مديران روند و تغييرات تدريجي را شناسايي نميكنند و بنابراين در زمان لازم استراتژي مناسب را اتخاذ نميكنند زيرا خود را براي آن شرايط تغيير كرده آماده نكردهاند.
از طرف ديگر اين مديران ظرفيت تحمل خيلي از تغييرات محيطي ناگهاني را ندارند و بنابراين به آن تغييرات به درستي عكسالعمل نشان نميدهند. به بيان ديگر اين مديران استراتژيك عمل نميكنند و از فرصتها و تهديدها به درستي بهره نميبرند.


اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.
انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.
سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود


فعاليتها:
1- در Chat Roomها با فونت شماره 32 اقدام به لاتبازي ميکند.
2- با استفاده از زنجير و چاقو (در اينجا منظور انواع Booterها ميباشد) اقدام به لاتبازي ميکند.
راه حل: استفاده از قابليت Ignore يا Block در Messengerها.
لات بازي در وبلاگ:
الف: ساخت وبلاگ: (لاتِ بيکار!) وبلاگي که معمولا با اسامي مستعار ولي پر از مصداق ساخته شده و اقدام به نوشتن مطالب براي کوبيدن شخص خاصي ميکند.
فعاليتها: نوشتن در وبلاگ
ب: لات بازي در سيستم نظرخواهي: (لاتِ بزدل)
وضعيت ظاهري: دو حالت دارد. يا بدون اسم و مشخصات مي باشد يا اينکه با اسامي افراد ديگر اقدام به نوشتن نظرات ميکند.
راه حل: ندارد!
لات بازي در وب سايت:
الف: ساختن وب سايت: (لاتِ بيکار ولي اينکاره!) با ساختن يک سايت با موضوع و هدفي خاص اقدام به لات بازي ميکند.
ب: هکر (لاتِ خيلي اينکاره!): اين پيشرفتهترين لاتبازي در نوع اينترنتي ميباشد که شخص لات با تکيه بر علم و استعداد خود اقدام به لاتبازي کرده و بعضي موارد قدرت اين لاتهاي خيلي زياد است و از آنها به “گنده لات” نام برده ميشود!
نتيجه گيري اخلاقي: بعضي وقتها لاتبازي لازمه.
نتيجه گيري تاريخي: لات هم لاتهاي قديم.
نتيجه گيري اجتماعي: لاتبازي کار هر کسي نيست.
نتيجه گيري اقتصادي: لاتبازي پشت کامپيوتر خرج داره (اکانت اينترنت ميخواد)


الا بذكر الله تطمئن القلوب
همانا ياد خدا آرامش بخش دلهاست.
اين هديه الهي يك دوست بود به من!
درس دوم:
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
درس سوم:
هميشه مي گفتم تا گوهر در صدف است ارزش دارد و از همه چيز مصون مي ماند!
برايم دوست داشتن نيز همين معنا را داشت كه تا وقتي بر زبان جاري نشده ارزشمند است.
اما مدتي است كه يك وجود ارزشمند همه اين تئوري ها و فرضيه ها را به هم ريخته است!
درس چهارم:
درس هاي گذشته را به خاطر بسپار و درس بگير
درس پنجم:
هميشه يك گام به جلو و دو گام به گذشته بردار تا يادت نرود چه اتفاقاتي تو را به آنجا كه هستي رسانده اند


دويدم....
دست و پا زدم....
غرق شدم....
دل شکستم...
عاشق شدم...
بيرحم شدم...
مهربان شدم...
بچه بودم...
بزرگ شدم...
پير شدم...
بازي تمام شد....
زندگي را باختم 









