
شعرهای زیبا و خواندنی در دفتر خاطرات
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟ رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند ، گمان کردم که هم دردند شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟ بیزارم از کلیشه! از تکرار! از دائماً رُخدادهای خوب! از آنکه میدانم پسِ امروز فرداییست! از آنکه فردایی پسِ فرداست! بیزارم از کلیشهی احساس! از ترس! از نفرت! از عشق! از ایمان! از بیقراریها...! بیزارم از این واژههای بستهی محدود! از لفظهای پیر جرم اندود! بیزارم از این بودنِ نابود...! بیزارم از کیشِ «چه خواهد شد!؟» بیزارم از جبرِ یقین! از مرگ! از آنکه گردِ من حصاری از خودم بستند! از آنکه این، اینست و جز این نیست! از آنکه جز این مابقی رؤیاست! پس چیست این در من!؟ پس چیست این تردید در بودن!؟ پس چیست این... ... نیش پشه در گور!؟ بیزارم از انسان! ... این نعشهای بیخودی مغرور! واسه کمتر کسی خوب می نویسه! یکی لب هاش همیشه غرق خنده است... ی کی پلک هاش تو خواب هم خیسه خیسه... ای خدا دلم گرفته ... پرسيدن جرمت چيه؟؟؟ بگي : عشق ... چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ... چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ... چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ... ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع
براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد، ديوانه هيچ نداشت و گريست، گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد، اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است. يادت باشه وقتي كسي برات مي ميره آنقدر معرفت داشته باشي كه حداقل شاخه گلي سر مزارش بزاري ... تا حالا به این فکر افتادی که وقتی برق نیست دکل های برق چی کار می کنن؟ عاقبت اعتياد به كامپيوتر و برنامهنويسي!!! بعضی ها مثل تیتان هستند حتی اکسیدشون هم با ارزشه. بعضی ها مثل آهن هستند فقط به درد لای جرز دیوار می خورند. بعضی ها مثل آرگون بی خیال و بی اثرند ولی بعضی های دیگه مثل سدیم خیلی فعالند. بعضی ها مثل اکسیژن فقط تو فکر تخریب و اکسید کردن بقیه هستند یا مثل گوگرد باعث خوردگی میشند. البته هستند آدمهایی که مثل آلومینیوم سبک ولی در عین حال مقاومند. بعضی ها رو تا اول غنی نکنی به دردت نمی خورند و برات نفعی ندارند(باید پول رو بدی) بعضی ها خیلی کمیابند و مثل طلا گرانبها هستند. ولی بعضی دیگه مثل سیلیس تا دلت بخواد همین جور ریخته و زیادند. بعضی ها مثل فسفر یه جوری می خوان خودشونو نشون بدهند. بعضی هم در کار خودشون سر در گم هستندو مثل عناصر واسطه هستند. بعضی ها ظرفیتشون خالی و دنبال پر کردنش هستند. البته اکثر آدم ها عنصر نیستند و به صورت ترکیبی از عناصر موجود می باشند. راستی ترکیب شما چیه؟؟!!؟؟ هیچ وقت همه چیز همان طور که میخواهی نمیشود...هیچ گاه خوشبختی تورا تنگ در آغوش نمیگیرد و در هیچ لحظه از شادی مستِ مست نخواهی بود .

چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت
آدما وقتي فقير ميشن خوبياشون حقير ميشه






نه! ... نه آن لحظاتی که در وجودِ پر جودش غرق شده ای که اگر لیاقت چنان لحظه ای را داشته باشی به یک عمر می ارزد ... به اندازه تمام این لحظات زمینی ـ که اگر مملو شادی و غنا باشد تو دیگر او را از یاد خواهی برد.
او ... دعایت را مستجاب و نیازت را برطرف میکند ... و تو را به جایی که باید, میرساند . درست به موقع ... همان لحظه که تو فکرش را هم نمیکنی او در های رحمتش را به رویت باز میکند ... ولی ... حتی همان لحظه هم رویای پیشین تو نخواهد بود ... غم و آه ... رهایت نمیکند . شادی مطلق هیچ گاه واقعیت نداشته ...
ولی ... او, همیشه با توست ...
واین واقعیت وجود تو ... 








