تبليغاتX
شعرهای زیبا و خواندنی در دفتر خاطرات

شعرهای زیبا و خواندنی در دفتر خاطرات

 

 کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم

sa

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


انا الله و انا الیه الراجعون

همه ما منتظر هستیم چرا که زود یا دیر نوبت ما هم خواهد رسید.

در طول روز چند بار از خودمان سئوال کرده ایم که برای قیامت چه کرده ایم

سرمایه تو در این جهان یک کفن است                    آن هم به گمانم ببری یا نبری

 

ناگهان بانگ بر آمد         خواجه مُرد


به نظر شما این یه قبره یا هتل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعضی از این لبنانیها هم یه کارهایی میکنن که با عقل هیچ کسی جور در نمی یاد یکی نیست به اینها بگه که اگه

این وسایل به دردش میخورد چرا مُرد همین دنیا می موند و از آنها استفاده میکرد. نه عزیز من و شما نمی بینیم روح

اون بیچاره الان بالای قبرش ایستاده و داره هی میزنه تو سرش هی داد می زنه که شاید یکی صداش رو بشنوه  اما

صداش به جایی نمی رسه شاید داره میگه ( والله با لله هیچ ) کدوم از اینها به دردم نمی خورند یکی به دادم برسه من

رو دارند می برند تو رو خدا یکی دست من رو بگیره ........................ ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

خدایا عاقبت همه ما را ختم به خیر بگردان

 

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


خستم به خدا خستم

دلم گرفته، نمیدونم چرا دیگر دوستی نیست که برایش بگویم

چه حالی دارم، بگویم که در دلم چه آشوبی است، بگویم که روزهای

 تار و خاکستری آینده پشتم را می لرزاند، بگویم که پایم به رفتن است

 و دلم به ماندن، بگویم که دیگر مرا توانی برای جنگیدن نیست، بگویم

 که دیگر توان صبر کردن بدون کورسو امید را ندارم، بگویم که دیگر

از من هیچ نمانده، بگویم... چرا دیگر همچین دوستی نیست؟؟؟

قبلترها هم وقتی دوستی بود گویا اینها را نمیگفتم!!! مغرورتر از

آن بودم که اعتراف کنم بریده ام...

 

دلم تنگ است، برای خودم، برای تو، برای مایی که هر روز اسیر

 بازی بزرگانیم، برای سادگی خودم، برای مهربانی تو، برای روزهای

 با هم بودن، دلم تنگ است، مثل همان روزهای بارانی، مثل

 خاطرات دور، مثل...

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنــه، حدیـث مــا بود دراز

 

دلم سخت گرفته...

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


از این لحظه های رهگذر چیزی جز تیک تاک ساعت را به یاد ندارم

وغرق گشته ام در آخرین نگاه تو

مانده در بهت

ثانیه ها در خلا فرو رفته اند

تیک تاک.........تیک تاک..........تیک تاک..........

صدایش درونم را شکست

نگاهش نگاهم را

نمیدانی...

چه سخت بود تلاقی نگاهم با نگاهش

نگاهم سقوط کرد٬خرد شد

تیک تاک..........تیک تاک..........تیک تاک..........

واژه هایت کجا رفتند؟

چشمانش به غارت برد واژه هایم را!

تیک تاک..........تیک تاک..........تیک تاک..........

قلبت؟

 پنهان از من قلبم را ربود

تیک تاک..........تیک تاک..........تیک تاک..........

دستانت؟

نخواستم ببیند لرزشش را

ترسیدم رهایش کند

تیک تاک..........تیک تاک..........تیک تاک..........

 از این همه  اما قطره اشکی را بدرقه راهش کردم

ساعت خواب مانده ست.

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


ای آفتاب مشرقی سلام
وقتی که صبح خورشید را در دستش می گیرد و به چشمان تو هدیه می کند.من هم به همراه هر سپیده تو را می نگرم..و هر روز سلامت می کنم... اشهد ان تسمع کلامی و ترد سلامی...و می دانم که تو از این راه دور از ورای دیوارهای سنگی شهرها و وسعت بیابانها می بینیم و سلامی به همراه عطر بهشت به من هدیه می دهی..
وقتی که شب هنگام آهم را به دست نسیم می بندم..و همراه خیال سرآسیمه بر حریم تو می رسم..و مشتاق یک نگاه، فقط یک نگاهم..
وقتی که با بال زخمی ام افتان و خیزان به هوای رسیدن به حرم چشم به آسمان می دوزم..تا آسمان نگاهت مرا در آغوش بگیرد..و مرهمی بر زخمهای شوق و اشتیاقم بگذاری..هر شب خواب کبوتر شدن را می بینم.و شعر همشگیم را می خوانم:
شده باورم، که کبوترم، به ره حرم
به نگاه تو، رخ ماه تو،
شده باورم، که کبوترم، به ره حرم
ز دل تنگم، دل صد رنگم، مزنی سنگم
شده باورم، که کبوترم، به ره حرم
آقای من! وقتی که کبوتر می شوم..دوست دارم پرواز کنم!..اما کبوتر شدن حالی به خوبی زائر شدن ندارد..زائری که دست در پنجره فولاد می اندازد..و اشک می بارد.. زیارتنامه  می خواند..و تو را می شناسد..و دست بر قلبش می گذارد و سلامی از معرفت به تو هدیه می دهد..و گرادگرد ضریح نور طواف عشق می کند..
زائری که  باگوشه ای  چشم به گنبد..به کبوتران خیره می شود...هزار بار آرزو می کنم که جای همه زائرانت باشم..
مهربان! راستش را بخواهی هنوز نیامده دلم تنگ است..فقط تو می دانی که لحظه جدایی چقدر سخت است..وقتی می گویم چقدر یعنی تمام دلم را پیش تو می گذارم...وقتی می گویم دلم تنگ است..وقتی بر می گردم به پشت سرم می نگرم شاید شاید شاید بگویی بمان!
این نامه که نیست برایت می نویسم..این حرفهای هر روزم هست..تمام این واژه ها هجوم دلتنگی ام را می دانند وقتی که برایت می خوان یا می نویسم..و تو می دانی که از راه دوری تو را می خوانم...پس کی می خوانیم..من منتظرم تا جواب این پرسش را بشنوم....حرفهای من ناتمام..تا نگاه می کنی وقت رفتن است....
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
نوشته شده ساعت توسط مینا| |


راز مداد سفيد....ماجراي ما است....


همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...

به جز مداد سفيد...

هيچ کسي به او کار نمي داد...

همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها...

توي سياهي کاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح کار کرد...

ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد

که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...

جاي خالي او...

با هيچ رنگي پر نشد

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


مینویسم با قلمی که جوهرش از خون چشمان من است،

چشمانی غبار گرفته و در قالب یک انتظار پوسیده...


مینویسم با دستانی فرسوده و خسته برای تو،

تویی که ذره ذره وجودم برای دیدارت چون شمعی هر روز آب میشوند...

واژه های زیادی در ذهنم موج میزنند و برای گفتن بی تابی میکنند.چه گویمت ؟

با قلبی آکنده از عشق تو و برای تو مینویسم، از این همه انتظار خسته ام،

هر جمعه به عشق دیدار تو دستهایم را با تیغ گلها آشنا میکنم اما...

درد این تیغ ها را حس نمیکنم بلکه تیغ این همه ظلمت و تاریکی که هر روزه بر قلبم فرو میرود

و تا اعماق جانم را میسوزاند را حس میکنم...

خسته ام از این همه اشک بی صدا در دل...

ای تنها ترین ستاره روشن در آسمان تاریک قلبم، بیا تا غبار چشمانم پاک شوند...

                                                                               بیا و دردهای قلبم را التیام  بخش...!

 

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


نوشته شده ساعت توسط مینا| |


به نام وجودی که وجودم ز وجودش شده موجود

ای کسانی که به عنوان دفن من هستید مرا در تابوت سیاهی قرار دهید
تا همه بدانند سیاه بخم بودم.

چشمانم را باز بگذارید که همه بدانند چشم انتظار و چشم به راه بودم.

دستانم را باز بگذارید که همه بدانند چیزی همراه خود نبرده ام.

گوشهایم را باز بگذارید که همه بدانند چقدر زخم زبان ها شنیدم.

قلبم را بشکافید که همه بدانند پر از خون است و

تکه یخی را به عنوان صلیبی سرخ بر روی سنگ قبرم بگذارید که با اولین

طلوع خورشید به جای مادرم گریه کند و

بر روی سنگ قبرم بنویسید :

           آزرده دلی خفته در این محفل خاموش
                               او زاده ی غم بود که غم های جهان کرده فراموش

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


تعـــریف زمـان 

زمان طولانی میشودبرای کسانیکـه غصه دارند...

کـوتاه میشود بـــرای کسانیکــــه شـاد هستند...

 

عشــاق امـروزي ميگن:

10% مخلصتم...20% چاكرتم...30% اميدمي...40%بندكفشتم...

50%عاشقتم... 60%بيادتم...70 %هواسم بهت هست...80%ميخوامت...

90%دوستت دارم... وآخـــرعشـقشان اينكه: 

 100%خالي بستم

زمان

دیـر میگذرد بـرای کسانیکــــه منتظــــر هستند...

زود میـگـذرد بـــرای کسـانیکــــه عجلـــه  دارند...

ولی ابدی میشود برای کسانیکه عـاشق هستند

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


در هجوم عشــق تنهـا  مانده ام

  

گوشه اي غـرق  تماشا مانده ام

 

  سوختن يا ساختن تقدير چيست؟

 

   عاجـــز از حل   معما   مانده ام ...

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


کاش می شدبرای هم یک دنیایی کوچک اما قشنگ بسازیم.کاش می شد توی

این دنیا ی کوچک قهر نبود دروغ نبود.کاش می شد توی این دنیای کوچکمان

درختی ازعشق بسازیم تا بادیدن آن درخت عشقمان محکم واستوارباشد.

کاش می شد تو دنیای کوچکمان دست نوازشی ازروی محبت وجودداشت.

کاش دنیای کوچکمان آن قدرمحکم بود که با هیچ خنجری تکه تکه نمی شد

ولی افسوس که دنیای کوچک من وتوبادست خودمان تکه تکه شده.

نوشته شده ساعت توسط مینا| |



هيچ وقت به خودت مغرور نشو .......
برگ ها هميشه وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


 

سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده می کنن ولی اصلا نگات نمی کنن؛

سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن!!

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


اگر در دل می دیدم غم و درد جدایی را

                               به دل هرگز نمی دادم خیال آشنایی را

           

                     مانده ام در کوچه هاي بي کسي ...

               سنگ قبرم را نميسازد کسي...

       سوختم خاکسترم را باد برد...

 بهترين  مرا از ياد برد...

                    

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


 

پروردگارا!

 

کدامين پل، در کجاي جهان شکسته است

 

که هيچکس به خانه اش نمي رسد؟

 

 

چرا نمی رسم؟

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


دستت رو بزار روي قلبت، اين ساعته عمرته كه داره تيك تيك مي كنه،

 

جالبه، هموني كه بهت زندگي ميده برات شمارش معكوس رو شروع

 

كرده..........

ساعت عمرم

 

خاطره ی شاديهای ديروز تلخ ترين غمی است که امروز دارم! 

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


احساسی غریب و دوگانه ، گاهی همراه رضایت ، گاهی تا هم آغوشی نفرت ! ! !

کشمکشی است میان ذهن آشفته و دل .

کاش زمانی که تبعید به هستی می شدم در صندقچه وجودم دلی نمی گذاشتم.

کاش می شد در قرنطینه ذهن ، افکار و خاطرات را به دلخواه حبس کرد ،

ای کاش زندانبانش من بودم.

کاش پوچی آینده بر امید امروز پیروز نمی شد.

کاش لااقل در تنهایی می شد بغض را آزاد کرد.

ای کاش می شد دیوارهایی تنهایی را خراب کرد بی آنکه بر سر دیگری می ریخت.!!

کاش بی ترس می شد مرگ را در آغوش گرفت و فشرد.

نوشته شده ساعت توسط مینا| |


كد آهنگ

كد موسيقی

کد برداشتن تبلیغاj' ' Top java codes