شعرهای زیبا و خواندنی در دفتر خاطرات
من برای مدتی دارم میرم شاید دوباره برگردم بوی باران می دهد باز ،لحظه های خداحافظی سلام بده به شب، به خواب،دم دمای خداحافظی چقدر معصومانه واژه ها را طی کردیم حالا رسیدیم به آخرین هجا های خداحافظی چشم هایم را موقع رفتنم خوب نگاه کن ببین چقدر سخت است برای من خداحافظی حالا که دارم می روم واژه ها هم گریه می کنند نگاه کن چه عالمی دارد این گریه های خداحافظی بگو وقتی می رفتی چرا چشم هایت همچنان تر بود تنها آرزویم این بود کاش اینقدر سخت نبود، خداحافظی هوای صحن عتیقت کرده آقا اگه از دلم بپرسی ای مهر خراسانی می گم تو انیس نفوس و شمس الشموسی آقا رضای حق رو در رضای تو دیدم به خدا دست دعام بلند حاجتم روا کن آقا میلاد باسعادت آشنای غریبان حضرت علی بن موسی الرضا (ع) مبارکباد. برای عشق تو میخوام بغض صدامو بشکنم...
میخوام برات فدا بشم همش بگی دوسم داری... میخوام که عاشقت کنم تا دیگه تنهام نذاری... میخوام که تو باغ دلم قشنگترینم تو باشی... میخوام فرشتت بکنم تو قاب عکس نقاشی... دلم میخواد تا خود صبح فقط پیش من بمونی... نیان و پیدات بکنن بین گلای شمعدونی... من عاشقم پیش خدا مثه تموم قصه ها... دستات تو دست من باشه می برمت تا انتها... من می میرم اگه بیاد روزی که تو خسته بشی... از رو دروغ بقیه هی روز به روز قد بکشی...
یاسای خوشبوی زمین پیشکش چشم روشنت... وقتي عاشق چشمات شدم تازه فهميدم زيبابي چيست وقتي كه تورو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم وقتي دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم لحظه ها و ثانيه هایي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي زندگي مي برم هنگامي كه در آغوش تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست و هر گاه به جداي مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم. مبارزه می کنم. . .سخت مبارزه می کنم. .اما نمی دانم طرفم کیست. .خودم. .نفسم ..شیطان..؟! بعضی می گویند عشق است . .بعضی می گویند ٬توهم است و برخی . . می گویند .. .فریب شیطان. .! هرچه باشد مهم نیست ٬مهم اینست که اسارت است و من سخت از اسیر بودن متنفرم. . و شیفته ی آزادی . .چرا که خدایم آزاد آفرید پس باید بنده ای آزاد بمانم. .. باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره . يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو چون شايد ديگه هيچكس مثل اون دوستمون نداشته باشه ... اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است تو که خوشحالی دلم را شکستی بدان ای بیچاره کور، آن چه را که شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی هر چه هست از قامت ناساز بی ادام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست ... وقتي به طوس جا به كنار تو مي كنم احساس وصل حق يه جوار تو مي كنم دربين خلق از همه با آبرو ترم چون كسب آبرو ز غبار تو مي كنم التماس دعا
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم خنده عبرت --------------------- بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ گویند: وقتى كه برادران یوسف علیه السلام ، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعى است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه ، دیدند لبخندى زد، خنده اى كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم مى پرسیدند، یعنى چه ؟ اینجا جاى خنده نیست ؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم . یكى از برادران كه یهودا نام داشت ، با شگفتى پرسید: یوسف ! مگر عقل خود را باخته اى ، كه در میان غم و اندوه ، مى خندى ؟ خنده ات براى چیست ؟ یوسف با جمال ، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت : روزى به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم ، با خود گفتم : ده برادر نیرومند دارم ، دیگر چه غم دارم ! آنها در فراز و نشیب زندگى مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنى به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندى ، چنین قصدى نخواهد كرد، و اگر سوء قصدى كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد. اما چرا خدا را فراموش كردم ، و به برادرانم بالیدم ، اكنون مى بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم ، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه مى افكنند. این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم ، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالى ----------------------------------------- موفق ودرپناه حق باشید منبع :www.almahdi22.blogfa.com رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد. "پائولو کوئیلو"
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد.
صدقه پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: «صدقه عمر را زیاد می کند.» شايد آن روز كه سهراب نوشت :"تا شقايق هست، زندگي بايد كرد"؛ خبري از دل پر درد گل ياس نداشت. بايد اينجور نوشت : "هر گلي هم باشي، چه شقايق ، چه گل پيچك و ياس، زندگي اجباريست عشق ماندگار من که مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد من که مي دانم که تا سر گرم بزم و مستي ام مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد پس چرا عاشق نباشم من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست من که مي دانم اجل نا خوانده و بيدادگر سر زده مي آيد و راه فراري نيست پس چرا عاشق نباشم گله دارم
گله دارم از ابرها که نباریدند تا بلکه غم های ما را به طراوت خویش بشویند
گله دارم از ستاره ها که خاموش شدند و عقده هامان را به روشنی صبح سپردند
گله دارم از زمین که دهان باز نکرد تا ما را با همه غم ها و غصه ها فرو کشد تا دیگر
کسی ما را اینگونه افسرده و غمگین نبیند
و گله دارم
گله دارم از فلک که حتی لحظه ای بر وفق مراد ما نچرخید تا ما نیز طعم خوشی را آنگونه که هست بچشیم. اين روزا ، درياي دل ، آسمون اين چشا ، بدجوري باراني شده اين روزا ، جاي يه چيزي ، توي قلبم خاليه تكسوار روياهام ، مترسكي پوشاليه اين روزا، انگار ازين ، عالم و آدم بريدم از تموم خوش به حالي هام ، ديگه دست كشيدم اين روزا ، عطر اقاقي رو ، ديگه دوست ندارم يا اگر دارم ، ديگه حتي به روم نميارم اين روزا ، توي دلم ، صداي غم رو ميشنوم ميگه بعد ازين ميام ، هر روز بهت سر ميزنم اين روزا ، عشق و يقين ، از دل من فراريه قصه ي تحمل هم ، حكايتي تكراريه اين روزا ، هيچ قسمي رو ، ديگه باور ندارم اعتقادي هم به عشق و ، يارو ياور ندارم اين روزا ، شك ميكنم ، به پاكيه زلال آب حتي حرمت نداره ، ديگه برام تعبير خواب اين شبا ، حتي چشام ، خوابهاي رنگي ندارن همه شون سياه سفيدن ، كه قشنگي ندارن اين شبا ، آسمون دلم ، چقدر بي ستارس قصه هاي شب من ، همش كم و نيمه كارس اين شبا ، ديوهاي قصه هام ، ديگه دود نميشن كه جاشونو ، به فرشته هاي مهربون بدن اين روزا ، صداي بارونم ديگه تكراريه مثل ضجه هاي اون ، ساعتهاي ديواريه ساعتي كه تيك تيكش ، قلب سكوت و ميشكنه قصه ي رفتن عمرو ، داره فرياد ميزنه اين روزا ، فكر ميكنم ، فقط بايد دعا كنم اوني رو كه گم شده توي دلم ، صدا كنم شايد آفتابي بشه ، تو شب يلداي دلم شايدم حل بكنه ، اينهمه درد و مشكلم بايد پس از خواندن هر سؤال در عرض فقط 5 ثانيه به آن جواب درست را بدهيد در پايان تعداد پاسخهاي درست شما ضرب در 10 ميشود و ميزان آي كيو شما را نشان ميدهد. 1- بعضي از ماهها 30 روز دارند بعضي 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟ 2- اگر دكتر به شما 3 قرص بدهد و بگويد هر نيم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول ميكشد تا تمام قرصها خورده شود؟ 3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را كوك كردم كه 9 صبح زنگ بزند وقتي با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم چند ساعت خوابيده بودم؟ 4- عدد 30 را به نيم تقسيم كنيد وعدد 10 را به حاصل آن اضافه كنيد چه عددي به دست مي آيد؟ 5- مزرعه داري 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هايش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برايش باقي مانده است؟ 6- اگر تنها يك كبريت داشته باشيد و وارد يك اتاق سرد و تاريك شويد كه در آن يك بخاري نفتي يك چراغ نفتي و يك شمع باشد اول كداميك را روشن ميكنيد؟ 7- فردي خانه اي ساخته كه هر چهار ديوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسي بزرگ به اين خانه نزديك ميشود اين خرس چه رنگي است؟ 8- اگر 2 سيب از 3 سيب بردارين چند سيب داريد؟ 9- حضرت موسي از هر حيوان چند تا با خود به كشتي برد؟ 10- اگر اتوبوسي را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانيد و در نيشابور 5 مسافر را پياده كنيد و 7 مسافر جديد را سوار كنيد و در دامغان 8 مسافر پياده و 4 نفر را سوار كنيد و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسيد حالا نام راننده اتوبوس چيست؟ ارزيابي تست براساس تعداد جوابهاي نادرست سطح هوش 7 تا و بيشتر دانش اموز دبستان 6 تا دانش اموز دبيرستان 5 تا دانشجو 2-3 استاد دانشگاه 1 مديران ارشد . . . . . پاسخ تست ها 1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند 2- يك ساعت (شما يك قرص را در ساعت 1 و ديگري را درساعت 1/5 و بعدي را در ساعت 2 مي خوريد) 3- ساعت كوكي نميتواند شب و روز را تشخيص دهد پس به اولين ساعت 9 كه برسد زنگ ميزند كه ساعت 9 شب است 4- حاصل 70 است ( تقسيم بر نيم معادل ضرب در 2 است) 5- او 9 گوسفند خواهد داشت 6- كبريت 7- سفيد چون خانه اي كه هر چهار ديوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد بايد در نوك قطب جنوب باشد 8- همان2 سيب 9- هيچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسي) 10خوب خودتونيد ديگه( نام خودتان) کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد. خلود 12 ساله مبتلا به سرطان است . او در بیمارستان خواب می بینه که داره عروسی می کنه . پدر و مادر خلود سعی می کنن که آروزی دخترشون و برآورده کنن . هم اتاقی او نیز که همسن اوست نامزد ازدواج با او می شه. او در حالی وارد تالار عروسی می شد که صدای گریه پدر و مادر او به گوش می رسید . خدایا تمام بیماران را شفا بده . ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی پروین به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.
او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل ان را خواند:
" پروین عزیزم،
عصر امروز به خانه ی تو می ایم تا تو را ملاقات کنم .
با عشق ، خدا "
پروین همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت. با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم همی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: : من که چیزی برای پذیرایی ندارم!". پس نگاهی به کیف پولش انداخت . او فقط هزار و صد تومان داشت.
با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله اشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به پروین گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. ایا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"
پروین جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نانها هم برای مهمانم خریده ام."
مرد گفت: " بسیار خوب خانم ، متشکرم" و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن یودند، پروین درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " اقا خواهش می کنم صبرکنید" وقتی پروین به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی پروین به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز کرد ، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
" پروین عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق ، خدا " يه دل پرغصه دارم که بي خيال عالمه عمري مثل بازنده ها مردگيمو سر مي کنم سلام خدای مهربون ،خدایی که اون بالایی ،اون بالا توی آسمون خدا منم منو نگا!انقدر دلم پره خدا،نمی دونم چی بهت بگم!می خوام بپرسم می دونی! می دونی من چی می کشم!خدا صدامو می شنوی؟ هر دفعه که داد میزنم! هر دفعه که پشت سر هم اسمتو فریاد می زنم!خدا تو خوب گوش می کنی! می دونی که من چی می گم؟ خدا دیگه تموم شده سهمیه صبر منم.خدا می بینی که منم!!! منم که هر روز می شکنم. می خوام بیام پیش خودت ،خسته شدم از این زمین !راستی فرشته هات کجان؟ چرا به داد نمیرسن؟! خدا منم منمو نگا!خدا صدامو می شنوی؟؟یا گم شدم تو بنده هات؟؟؟ آخر بگم دوست دارم.نگام بکن آره منم.منم که فریاد میزنم...! خدايا... چه تنهايم در اين شبها ، و چه سرد و غمگين است برهوت آرزوهايی که رنگ باخت و غنچه هايی که نشکفته پرپر شد کجاست آن نغمه هستی که تا اذان صبح درِ گوشم می پيچيد ؟ در اين بيــکران تاريکی خدايا خودت دلداريم ده پناهم باش و تنهايم مگذار کمک کن تا نقطه ای بيابم از جنس اميد در ساحل آرامش ، بلکه بتوانم طلوع سحر را بيابم امشب حس غريبی دارم انگار تمام غصه های دنيا در دلم تلنبار شده است انگار که يک دنيا حرف نگفته ، در گلويم قنديل بسته است انگار يک آسمان ابر ، در چشمانم قصيد باريدن دارد به اندازه تمام دوران کودکيم ، به يک آغوش گرم به يک شانه پر مهر احتياج دارم که مامن و پناهگاهم شوند و آرامم کنند خدايا ! نميدانم چه اتفاقی افتاده که اينقدر احساس تنهايی می کنم شايد از تو دور شده ام که اينقدر تنهايی به من نزديک شده شايد با تو غريبه شده ام که اينقدر ترس و وحشت با من آشنا شده شايد .... پروردگارا ! اگر خطا کرده ام ببخش .... اگر گناه کرده ام بيامرز ... اگر تو هم مرا برانی به کجا پناه برم آغوش رحمتت را بگشا و کودک خطا کار قلبم را بپذير که سخت از کرده اش پشيمان است و جز تو کسی را ندارد . نمی دانم چه می خواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته ی من چرا افسرده است این قلب پر سوز ... ز جمع اشنایان می گریزم به کنجی می خزم ارام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها به بیمار دل خود میدهم گوش بالای گور خود می ایستم....
چه می بینم ! میان کفن پوش سفیدی خوابیده ام آرام و بی صدا قاتل جان خود بودم ! کنار مزارم می نشینم و دست بر صورت خود می کشم و برای خودم گریه می کنم !!!! کسی نیست ... کسی نیست ... یاد زنده بودنم آزارم می دهد یاد روزی که تنهایی ام را فروختم اما فردا دوباره پیش خودم بود یاد قلب شکسته ام را که از زیر پای عشق جمع می کردم و دستانم غرق به خون می شد یاد پاهایم که هر شب دلداریش می دادم از درد بی رهرویی یاد روزی که ... گریه ام پایانی ندارد دوباره خود را نگاه می کنم شاد تر از دیروز زنده بودم که بالی برای پرواز نداشتم .....

همش پول و تراو باعث مرگ من شد بگو تولدم كو چرا كه غم با من شد؟؟؟؟؟!!!
زندگي چيز بدي نيست اما من بد بودم
ت وي امتحان بودن هميشه رد بودم........










ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي
ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني
ــ از محبت ؟ : عشق
ــ از دوستي ؟ : صداقت
ــ از بهار ؟ : طراوت
ــ از سفر ؟ : انتظار
ــ از جدايي ؟؟؟ : ....
به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...
تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم






پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،
غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست.
منصرف شد.














يه مهر باطل بزنين روي شناسنامه م برم
براي اين يه دونه مهر يه عمره که منتظرم
دارم نفس کشيدن رو دروغي باور مي کنم
من از صداي نفسام ديگه دارم خسته ميشم
فقط يه پرونده بودم که تا ابد بسته ميشم
خاطره هاي لعنتي ولم کنين دارم ميرم
شماها زندگي کنين من ديگه بايد بميرم
اگه کسي سراغمو از شماها گرفت بگين
اون مث زنده ها نبود يه مرده بود ... فقط همين













