شعرهای زیبا و خواندنی در دفتر خاطرات
روزی در یکی از فرودگاههای شهرم دوستم را در سالن انتظار همراهی می کردم که متوجه شدم مردی با دو ساک سبک در دست به طرف من می آید.او کنارمن ایستاد تا به خانواده اش خوشامد بگوید. ابتدا از دیدن پسر شش ساله اش به هیجان آمد و در حالی که ساک هایش را روی زمین می گذاشت او را در آغوش گرفت.شنیدم که پدر گفت:"پسرم٬خیلی خوشحالم که تو را می بینم.دلم برایت تنگ شده بود."پسرش لبخند محجوبانه ای زد و جواب داد:"منم همین طور بابا"سپس مرد ایستاد و به چشمهای پسر بزرگش خیره شد و در حالی که صورت پسرش را در دستانش می گرفت گفت:"دیگه برای خودت مردی شدی!تو رو خیلی دوست دارم پسرم."هنگامی که این اتفاقات در جریان بود یک دختر بچه ـشاید یک ساله ـ با هیجان در آغوش مادرش دست و پا می زد و حتی یک لحظه از منظره ی فوق العاده بازگشت پدر چشم برنمی داشت.در حالی که مرد به آرامی بچه را از بغل مادرش می گرفت ٬گفت:"سلام دخترم!"و صورت دخترش را غرق بوسه کرد و بعد بچه را به سینه خود فشرد.اندکی بعد پدر دختر را به پسر بزرگش سپرد و گفت:"من بهترینشو برای آخر گذاشته ام."در ادامه طولانی ترین و عاشقانه ترین بوسه ای را که تا بحال دیده بودم از همسرش گرفت و به آرامی گفت:"تو رو خیلی دوست دارم عزیزم."در حالی که دستان همدیگر را گرفته بودند و به هم لبخند می زدند .برای یک لحظه آنها مرا یاد تازه عروس و دامادها انداختند. برای مدتی گیج شدم و بعد فهمیدم که کاملا تحت تاثیر نمایش حیرت انگیز عشق بی قید و شرط در نزدیکی خود شده امم.با کنجکاوی از مرد پرسیدم:"شما دو نفر چه مدتی است که ازدواج کرده اید؟" بدون اینکه نگاهش را از چهره همسرش برگرداند گفت:"چهارده ساله که با همدیگه ایم ولی دوازده ساله که ازدواج کرده ایم." پرسیدم:"خوب چند وقته که از همدیگه دور بودید؟" مرد پاسخ داد:"دو روز تمام!" سراسیمه گفتم:" دو روز؟"گمان کردم حداقل٬چند هفته ای از خانواده اش دور بوده!در نتیجه به امید این که مودبانه به فضولی ام خاتمه بدهم بدون مقدمه گفتم:"امیدوارم زندگی زناشویی من هم بعد دوازده سال چنین شور و شوقی داشته باشد!" ناگهان مرد دست از خندیدن برداشت . او مستقیم به چشمان من زل زد و با نگاه پرشور و حرارتی تمام روح و روانم را سوزاند به من چیزی گفت که از آن به بعد آدم دیگری شدم. او به من گفت :""دوست من ٬امیدوار نباش٬تصمیم بگیر"". و بعد با لبخندی شورانگیز٬دستان مرا تکان داد و گفت:"خدا به همراهت بارها وبارها نوشتم ما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم که بخواني تا بدانی تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي که بخواني تا بداني برايم همچون آب براي گل برايت مينويسم که بخواني و بداني من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام آسان از دست نخواهم داد مينويسم تا بداني وقتي آمدي پاييز بود با آمدنت پاييز را بهار کردي زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند تو را به دل بهاريت قسم بمان و فصل ها را بهم نريز اگر بدانم که دلتنگ منی ، و دلت همیشه با من است دلم را فدای آن قلب مهربانت میکنم اگر بدانم که مرا دوست داری و تنها آرزویت من هستم تا آخرعمرم عاشقانه برایت میخوانم ترانه عشق را اگر بدانم که یک لحظه به من می اندیشی ،تمام لحظه هایم به این می اندیشم که اگر بدانم که به انتظار من نشسته ای ، تو بگو تا آخر عمر به انتظارم بنشین ، من تا آخرین حد این انتظار منتظر آمدنت مینشینم اگر بدانم که برایت ارزش دارم و همه زندگی ات هستم ، تا آخرین نفس به پای تو می نشینم و تا آخرین نفس ، یک نفس فریاد میزنم دوستت دارم اگر بدانی که چقدر دوستت دارم دلتنگی که سهل است دلت برای یک لحظه درکنارهم بودن پرپر میزند اگر بدانی که تنها آرزوی من تویی ، روزی صدها بار آرزو میکنی که به آرزویم برسم اگر بدانی که همه لحظه های زندگی ام به تو می اندیشم ، تک تک لحظه ها را می شماری و به عشق آن لحظه ها زندگی میکنی اگر بدانی که برایم یک دنیا ارزش داری ، سفری به دور دنیا میروی تا بفهمی چقدر برایم عزیزی اگر بدانی که میدانم ، بدون تو میمیرم ، مرا اینگونه در حسرت عشقت نمیگذاری سلام امروز یه شعر میزارم در مورده بدترین چیزی که یه ادم یا بدتر از اون یه عاشق میتونه داشته امیدوارم خوشتون بیادLLL "غرور" غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوستت دارم حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره میشمارم تنهایی عین یه تبر شکسته برگ وریشه مو سوزونده افت غرور از حالا تا همیشه مو اگه بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی من تو خیال تو بودم تو تو خیال من بودی کاش که میون من وتو تو اون روزا حصار نبود هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود انگار که تقدیر نمیخواست تو در کنار من باشی منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده نمیشه فکر دیگه کرد کرد ما خیلی دیرمون شده تقصیر هردومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم باید یکی از ما دوتا غرور و میگذاشت زیرپا اروم به اون یکی میگفت یه عاشق واقعی باش جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست سواره هرگز باخبر از غصه ی پیاده نیست توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت حرف دلو عین قسم رو طاقی چشما گذاشت حالا که من تنها شدم قدر چشاتو میدونم ولی نمیشه کاری کرد همیشه تنها میمونم کاش توی دنیا هیچ کسی قربونی غرور نشه راه دوتا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه نظر یادتون نره هاااااااااااااJJJ
گفتی از عشق بنویس... مینویسم از عشق ... میخواهم از تو بنویسم ... تویی که عزیز دلمی ... خون تو رگهای منی...آری ... میخواهم از تو بنویسم از عشق و صداقتت...از شیطانی هایت... از خنده هایت... از صدای دلنشین و نازنینت از خودت ... از وجودت ... از زیبایی های کلامت... گفتی از عشق بنویس ... باز نوشتم ...گفتی از غم ننویس...حرفی ندارم آنقدر دوستت دارم ...آنقدر عاشقتم...که زندگی بی تو محاله ... عزیزم... آنقدر دوستت دارم ... که زندگی بی تو برام یه جاده ی کویریه ... یه قول بده پیش دلم یه وقت نری ... تنها بشم ... اسیر روزگار بشم بشم یه مریم تنها ...تو اوج انتظار تو یه وقتایی گم و گور بشم... دلم میخواد تا میتونم ... کنار تو ... به آرامش دل برسم ... اما میدونی عشق من ...گاهی اوقات دلم شور میزنه... از تنهایی های روزگار از حکمت های روزگار ... از دوری و درد انتظار... اما میدونی عشق من ... میخوام تا زنده ام ... دوست بدارم ... عاشقت باشم چون تو مقدسی برام...چون که عزیز دلمی............................



چگونه اینهمه عشق و محبت را به تو ابراز کنم !








