دل که ديگر با سکوت و شب اخت شده٬
بيصدا در گوشهای آرميده و چشم به قاب خالی خلوتش دوختهاست.
باز صدايی از ميان چارچوب٬ دل را به خود فرا میخواند.
همان صدايی که دل در تمام اين سالها نتوانسته صاحب آنرا بشناسد..
به دل میگويد: آمدی؟ میگويم: آمدم.
میگويد: پس هنوز راه را از ياد نبردهای. میگويم: نبردهام.
میگويد: از آخرين آمدنت روزها گذشته. میگويم:گذشته.
تحمل میکند. گويی تأمل میکند..

میپرسد: هنوز همانی که بودی؟ میگويم: همانم.
میپرسد: آن حصار محکم خلوتت هنوز پابرجاست؟ میگويم: پابرجاست.
میگويد: هنوز هم در سرتاسر آن حصار کسی روزنی نمیيابد؟ میگويم: نمیيابد.
میگويد: هنوز هم هيچ گامی بر سرزمين خلوتت قدم ننهاده؟ میگويم: ننهاده.
میگويد: هنوز هم هيچ نجوايی سکوت ممتد آسمانت را نشکافته؟ میگويم: نشکافته.
میگويد: هنوز هيچ نگاهی به غروب اقليمت خيره نشده؟ میگويم: نشده.
میگويد: آسمان شبت هنوز به برق هيچ آذرخشی روشن نشده؟ میگويم: نشده.
منتظر میماند. سکوت و سکوت و سکوت...
میگويد: پس چرا حرف آخر را نمیگويی؟ میگويم: حرف آخر؟ میگويد: حرف آخر.
میگويم: تابحال اينهمه از دل نشنيدیاش؟ میگويد: آمدهام که باز بشنوم!
میگويم: دل از خود پشيمان نشده. دل منتظر را چه به حرف آخر!